![]() |
![]() |
|
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:55 توسط NC |
|
||||
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:40 توسط NC |
|
|
استاندار مدينه با دريافت نامه يزيد، دست به كار شد و پيش از ساير مردم، از امام حسين عليه السلام و عبدالله بن زبير درخواست كرد كه با يزيد بيعت نمايند. امام حسين عليه السلام پس از گفت و گو با استاندار مدينه و مشاجره لفظى با مروان بن حكم (از سرشناسان بنى اميه در مدينه)، به طور رسمى از بيعت با يزيد امتناع نمود و براى ابراز ناخرسندى خويش از وضعيت موجود، تصميم به خروج از مدينه گرفت به همين جهت، آن حضرت در آخرين روزهاى رجب سال 60 قمرى به همراه خانواده و بسيارى از وابستگان و ملازمان خود از مدينه به سوى مكه معظمه مهاجرت نمود و سوم شعبان همان سال وارد مكه گرديد. از اين تاريخ تا هشتم ذى حجه (به مدت چهار ماه و پنج روز) در اين شهر مقدس اقامت نمود. حضور اعتراض آميز در مكه در اندك مدتى حضور اعتراض آميز آن حضرت در مكه به اطلاع شهرهاى مختلف اسلامى رسيد. به همين جهت پيك ها و نامه ها زيادى از مسلمانان انقلابى و مخالفان بنى اميه به سوى امام حسين عليه السلام رهسپار شد و همگى دلالت بر تاييد اعتراض آن حضرت و آمادگى براى يك قيام سراسرى داشت . در اين ميان، شهر «كوفه» كه از مناطق پرجمعيت و شيعه نشين بود، از خود حساسيت ويژه اى نشان داد و زودتر از همه اعلام حمايت از آن حضرت نمود. از بزرگان و شيعيان كوفه، نامه هاى زيادى به محضر امام حسين عليه السلام ارسال شد و آن حضرت درخواست گرديد تا با حضور در «كوفه» و در ميان انقلابيون مسلمان، رهبرى قيام را بر عهده گرفته و حكومت فاسد اموى را از ريشه بخشكاند. شور انقلابى مردم كوفه به حدى رسيده بود كه در اندك مدتى، حدود 12000 نامه براى آن حضرت ارسال كردند و پاى هر نامه را ده ها و يا صدها تن مهر و امضا نمودند. در حقيقت ، مخالفان بنى اميه در كوفه يك جنبش عظيم مردمى به راه انداختند و منتظر ورود رهبر و امام خويش بودند. امام حسين عليه السلام پس از بررسى جوانب قضايا و مطالعه در احوال آنان، به خواسته هاى مردم مسلمان و انقلابى كوفه، پاسخ مثبت داد و با اعزام پسر عمش مسلم بن عقيل عليه السلام به سوى آنان، رهبرى نهضت را عملا برعهده گرفت . گرچه نيت آن حضرت بر اين بود كه پس از اتمام اعمال حج فراهم شدن زمينه قيام در كوفه، از مكه به سوى عراق حركت نمايد، وليكن شرايط نامساعدى براى وى پيش آمد كرد و موجب گرديد كه سفرش از زودتر انجام دهد. به آن حضرت اطلاع داده شد كه يزيد بن معاويه با اجير كردن مزدورانى چند، درصدد ترور آن حضرت در حال احرام و اعمال حج برآمده است . امام حسين عليه السلام جهت قداست و حرمت حرم امن الهى و خنثى كردن توطئه هاى يزيد، ناچار شد كه حجش را به عمره مفرده تبديل كرده و پيش از عيد قربان، از مكه خارج شود و به سوى كوفه رهسپار گردد. بزرگانى كه براى انجام مراسم حج به مكه آمده بودند، مانند عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر و محمد بن حنفيه با آن حضرت، مشورت و گفت و گو كرده و وى را از عزيمت به سوى عراق برحذر نمودند. ولى امام حسين عليه السلام تصميم خود را گرفته بود و حاضر نبود با توجيهات و دلسوزى هاى بزرگان مدينه از اين مسافرت صرف نظر كند. حركت به سوى عراق يحيى بن سعيد از سوى برادرش عمرو بن سعيد (عامل يزيد در مكه) ماموريت يافت آن حضرت را از حركت به سوى كوفه بازدارد و وى را به مكه بازگرداند، ولى تلاش و اصرار او بى ثمر بود و امام حسين عليه السلام اعتنايى به گفتار و رفتارش نكرد و به حركت خويش ادامه داد. آن حضرت از مكه تا كربلا چند منزل را طى كرد كه برخى از آن ها عبارتند از: تنعيم، ذات عرق، حاجر، زرود، ثعلبيه، زباله، بطن عقبه، شراف، عذيب هجانات ، قصر بنى مقابل و سرزمين كربلا. در توقف گاه رزود، خبر شهادت مسلم بن عقيل در كوفه توسط عبيدالله بن زياد، به اطلاع امام حسين عليه السلام رسيد. قافله حسينى پس از گذشتن از توقف گاه شراف، با سپاه يك هزار نفرى حر بن يزيد تميمى روبرو شد. حر بن يزيد از سوى حصين بن نمير ماموريت يافته بود كه در راه ميان مكه و كوفه ورود شد. حر بن يزيد از سوى حصين بن نمير ماموريت يافته بود كه در راه ميان كوفه به گشت زنى پرداخته و در صورت برخورد با قافله امام حسين عليه السلام مانع ورود وى به كوفه گردد. سپاه خسته و تشنه حر بن يزيد پس از روبرو شدن با قافله حسينى، از الطاف و بزرگوارى امام حسين عليه السلام برخوردار شد. گرچه رفتار حر با امام حسين عليه السلام دوستانه و غيرخصمانه بود، ولى به هر حال او نماينده و فرستاده دشمن امام حسين عليه السلام يعنى عبيدالله بن زياد، عامل يزيد در بصره و كوفه بود كه ماموريت پيدا كرد آن حضرت را رها نكند و او را در تعقيب خود داشته باشد تا دستور بعدى واصل گردد. در توقف گاه عذيب هجانات نامه اى از عمر بن سعد (فرمانده نظامى سپاه عبيدالله) به حر ارسال گرديد مبنى بر اين كه كار را بر امام حسين عليه السلام تنگ و سخت گير و او را از بيابانى كه فاقد آب و آبادانى باشد، گذر دهد. ورود به سرزمين كربلا روز ورود آن حضرت به سرزمين كربلا، مصادف بود با روز پنج شنبه، دوم محرم سال 61 هجرى قمرى . آن حضرت پس از رسيدن به كربلا، پرسيد اين سرزمين چه نام دارد؟ گفتند كربلا است . امام حسين عليه السلام همين كه نام كربلا را شنيد، گفت : اللهم انى اعوذبك من الكرب و البلاء. سپس فرمود: اين، مكان كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اين جا منزل و محل خيام ما است . اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان، قبرهاى ما واقع شود. اين هااز جدم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به من خبر داده است . پس در آن جا فرود آمدند و خيمه ها را برپا نمودند و در طرف ديگر، حر بن يزيد با ياران و سپاهيان خويش فرود آمد و خيمه هاى دشمنى و قتال با آل رسول صلى الله عليه و آله را برپا نمود. ماموريت عمر بن سعد عبيدالله بن زياد در طرفداران بنى اميه در كوفه، عمر بن سعد را به فرماندهى سپاه امويان برگزيد و به وى پيشنهاد فرماندهى سپاه رزمى خويش بر ضد امام حسين عليه السلام را داد. عمر بن سعد كه رابطه و آشنايى قبلى با امام حسين عليه السلام داشت، از پذيرفتن پيشنهاد عبيدالله بن زياد امتناع ورزيد. عبيدالله بن زياد كه از توانايى هاى عمر بن سعد در مبارزات با خبر بود و وى را مناسب جنگ با امام حسين عليه السلام مى ديد، مى خواست به هر تقدير وى را به اين امر مهم وادار كند. به همين جهت تنفيذ حكومت رى را مشروط به پايان بخشيدن ماجراى قيام امام حسين عليه السلام نمود و عمر بن سعد را ميان دو راه مخير گردانيد: يا نبرد امام حسين عليه السلام و پايان دادن غائله و دست يابى به حكومت رى، و يا نپذيرفتن فرماندهى سپاه بر ضد امام حسين عليه السلام و محروم شدن دائمى از حكومت رى ! عمر بن سعد، شبى را براى انديشيدن و جوانب امر را لحاظ كردن، مهلت خواست . عمر بن سعد در آن شب با خانواده و خواص خود مشورت و گفت و گو كرد. بيشتر آنان، از جمله خواهرزاده اش حمزه بن مغيره وى را از پذيرفتن اين مسئوليت بر حذر داشته و با ادله و شواهدى وى را از عواقب آن بيم دادند. به هر حال عمر بن سعد در آن شب از پذيرفتن فرماندهى لشكر عبيدالله بن زياد منصرف شد، ولى در هنگام خواب، فكرهاى متناقض وى را تحت فشار قرار داد و سرانجام فكر شيطانى بر او غلبه كرد و او را وادار به پذيرش در خواست عبيدالله نمود و بامداد روز بعد، به سوى عبيدالله رفت و اعلام آمادگى نمود. عبيدالله بن زياد وى را به فرماندهى سپاه منصوب كرد و با اختيار كامل به سوى كربلا اعزام نمود. عمر بن سعد در راس يك سپاه چهار هزار نفرى از كوفه خارج گرديد و در سوم ماه محرم سال 61 قمرى، يك روز پس از ورود امام حسين عليه السلام به كربلا، وارد اين سرزمين گرديد و از آن پس سپاه يكهزار نفرى حر بن يزيد نيز به او پيوست . افزايش سپاه دشمن شمر بن ذى الجوشن (كه در اوائل از سردمداران فرقه ضاله خوارج بود و بعدها به هواداران بنى اميه پيوست) با چهار هزار سپاه جهت كمك به عمر بن سعد، وارد كربلا شد. از ابتداى ورود اجبارى امام حسين عليه السلام به كربلا، تا سه روز تاسوعا، پيوسته گروه هاى نظامى از كوفه، بصره و طوايف و قبايل اطراف تجهيز شده و براى تقويت سپاه عمر بن سعد وارد سرزمين كربلا شدند. پيام عمر بن سعد به امام حسين عليه السلام عروه از جمله كسانى بود كه از كوفه براى امام حسين عليه السلام دعوت نامه فرستاده و وى را به آمدن به كوفه تشويق و ترغيب كرده بود. به همين جهت از رفتن به نزد امام حسين عليه السلام امتناع كرد و از عمر بن سعد، عذر خواهى نمود. عمر بن سعد كسان ديگرى را نيز انتخاب كرد ولى از آنها با اظهار بهانه اى از پذيرفتن آن شانه خالى كردند. تا اين كه رزم آورى بنام «كثير بن عبدالله شعبى » اين ماموريت را پذيرفت و با احساسات شيطانى خود به عمر بن سعد گفت : اگر دستور دهى، مى توانم حسين بن على را به قتل آورم ! عمر بن سعد گفت : نمى خواهم او را به قتل آورى، ماموريت تو در اين است كه پيام مرا به وى برسانى . كثير بن عبدالله به سوى خيمه گاه امام حسين عليه السلام روان شد ولى به محض ورود به محوطه، با ابوثمامه صيداوى روبرو شد و ابوثمامه مانع راه يابى وى به خيمه گاه امام حسين عليه السلام شد و به او گفت : اگر ماموريت دارى كه به محضرت وارد شوى، بايد اسلحه ات را به من تحويل دهى و به بدون اسلحه نزد وى حاضر گردى . كثير نپذيرفت و ميان آن دو، گفت و گوهايى رد و بدل و منجر به دشنام و ناسزاگويى طرفين شد و سرانجام، كثير بدون ديدار با امام حسين عليه السلام به سوى عمر بن سعد بازگشت . عمر به سعد، فرد ديگرى به نام «قرة بن قيس حنظلى» را طلبيد و به وى فرمان داد كه بدون چون و چرا به نزد حسين بن على رود و پيام وى را به آن حضرت ابلاغ كند. قرة بن قيس به نزد امام حسين عليه السلام رفت و پيام عمر بن سعد را به آن حضرت ابلاغ كرد. امام حسين عليه السلام فرمود: آمدن من به اين سرزمين به خاطر دعوت همشهرى هاى شما بوده است كه با ارسال هزاران نامه مرا به سوى خود خواندند. هم اكنون اگر ادامه حركت من ناخرسنديد، من اصرارى بر آن ندارم و حاضرم برگردم . قره بن قيس، پس از گفت و گو با امام حسين عليه السلام از نزد آن حضرت خارج گرديد. وى كه از طايفه «حنظله تميم» بود، رابطه خويشاوندى با حبيب بن مظاهر (از ياران فداكار امام حسين عليه السلام) داشت . به همين جهت و در هنگام بازگشت، با حبيب بن مظاهر به درازا سخن گفت . حبيب، وى را از هدف هاى امام حسين عليه السلام آگاه گردانيد و او از اين كه در سپاه عمر بن سعد است و قصد دشمنى و جنگ با امام حسين عليه السلام را دارد، سرزنش كرد و از او خواست كه سپاه كفر پيشه عمر بن سعد را رها كند. قرة بن قيس گفت : من پس از ابلاغ پيام امام حسين عليه السلام به عمر بن سعد و پايان دادن به ماموريت خويش، در كار خود انديشه مى كنم . پس از اين ماجرا نيز ميان امام حسين عليه السلام و عمر بن سعد، پيام هايى مبادله گرديد و با گفت و گوهاى طرفين، مقدارى از حساسيت هاى ابتدايى، كاسته شد و عمر بن سعد بسيار خوشبين شد كه بدون جنگ و خون ريزى با امام حسين عليه السلام مصالحه و غائله را دوستانه پايان بخشد. جنگ طلبى عبيدالله بن زياد سپاهيان عمر بن سعد از روز هفتم با شدت تمام از آب فرات مراقبت مى كردند و مانع دست رسى ياران امام حسين عليه السلام به آن شدند. وليكن على رغم تلاش پى گير آنان، ياران امام حسين عليه السلام تا شب عاشورا از تاريكى شب استفاده كرده و خود را به رود فرات رسانده و آب خيمه ها را تامين مى كردند. از جمله عباس عليه السلام در اين كار پيش قدم بود. ابوالفضل العباس عليه السلام در غيرت و وفادارى، ضرب المثل دوست و دشمن است، هرگاه صداى ضجه كودكان تشنه لب را مى شنيد. از خود بى خود مى گرديد و دل به دريا مى زد. آن دلاور هاشمى، در شب همان روزى كه آب را بر روى آنان بسته بودند، به همراه پنجاه نفر از ياران امام حسين عليه السلام وارد شريعه فرات شد و به اندازه لازم، براى خيمه گاه آب آوردند. ديدار دو فرمانده عمر بن سعد از پيشنهاد امام حسين عليه السلام استقبال كرد و در شب هشتم محرم در خيمه اى ميان دو لشكر گاه خلوت كرده و تا پاسى از شب با هم گفت و گو كردند. سپاهيان از متن گفت و گوى دو فرمانده بى خبر بودند، ولى همين مقدار را مى دانستند كه آن دو به توافق هاى تازه اى رسيدند. از ابومخنف، روايت شده است كه ملاقات آن دو، تنها همين يك بار نبود بلكه آنان سه يا چهار بار با يكديگر ملاقات و گفت و گو نمودند. عمر بن سعد پس از گفت و گو با امام حسين عليه السلام نامه اى رضايت بخش براى عبيدالله بن زياد ارسال كرد و در آن نوشت : خداوند، نائره جنگ ما را خاموش كرد و امر امت را اصلاح نموده است . حسين بن على هم اكنون حاضر است از همان جايى كه آمده است برگردد و يا به سوى يكى از مرزهاى كشور برود و بسان ساير مسلمانان زندگى كند. نه از او بر ضد ما و نه از ما بر ضد او چيزى در ميان نباشد، و يا به جانب شام نزد يزيد بن معاويه رفته و اختلافش را با وى حل و فصل كند. اى عبيدالله، اين پيشامد هم مى تواند موجب خرسندى تو و هم موجب اصلاح امت باشد. لازم به يادآورى است چيزهايى كه عمر بن سعد در اين نامه به آنها اشاره كرد، برداشت هاى شخصى وى و يا مبالغه گويى اش براى آرام كردن عبيدالله و اصلاح ذات البين بود، زيرا امام حسين عليه السلام كه با هدف امر به معروف و نهى از منكر اقدام به اين قيام نموده بوده، هيچ گاه به شخصى چون عمر بن سعد، چنين تعهدى نمى داد. به هر حال، نامه عمر بن سعد به دست عبيدالله رسيد. وى پس از خواندن نامه گفت : اين نامه مردى است كه نسبت به اميرش ناصح و نسبت به امتش مشفق است . بايد پيشنهاد وى را پذيرفت . شمر بن ذى الجوشن كه در مجلس عبيدالله حاضر بود، برآشفت و به عبيدالله گفت : اى امير، آيا پيشنهاد او را پذيرفته اى ؟ هم اينك حسين بن على با پاى خود در سرزمين تو گام نهاده است و در پهلوى تو جاى گرفته است . به خدا سوگند، اگر امروز است دست تو رهايى پيدا كند، ديگر نمى توانى بر او دست يابى . در آن صورت، او هر روز عزيزترين و نيرومندتر مى گردد و تو ناتوانتر و خوارتر خواهى شد. او را رها مكن و در اختيار خود بگير، در آن صورت هر تصميمى كه درباره اش بگيرى مى توانى جامه عمل بپوشانى . گفتار خصمانه و تحريك آميز شمر، تاثير بسزايى در عبيدالله به وجود آورد به طورى كه نظرش درباره امام حسين عليه السلام دوباره تغيير كرد و در همان ساعت، نامه شديد اللحنى براى عمر بن سعد نوشت و به اين مضمون فرمان داد كه يا از حسين بن على براى يزيد بيعت بگيرد و يا بر او بتازد و سرش را از بدن جدا كند و تمام ياران او را از دم تيغ بگذراند و بر بدن هاى آنان اسب بتازاند. گرچه اسب تاختن بر بدن هاى آنان، فايده اى ندارد و ليكن چون از زبانم جارى شده است، بايد انجام دهى . سپس يادآور شد: اى عمر بن سعد، اگر آن چه را به تو فرمان داده ام انجام دهى، در نزد ما عزيز و سربلندى و به آمال خود مى رسى، ولى اگر تمايلى براى نبرد با حسين ندارى، از فرماندهى سپاه معزول بوده و كارهاى سپاه را به شمر ذى الجوشن بسپار. عبيدالله اين نامه را به شمر سپرد و او را روانه كربلا كرد روز تاسوعا در اين روز مهم، چند رويداد سرنوشت ساز در سرزمين كربلا واقع گرديد كه به آن ها اشاره مى كنيم :
1 - ورود شمر به كربلا شمر بن ذى الجوشن كه در دشمنى به اهل بيت عليه السلام پيش قدم تر از ديگران بود و با حرارت ويژه اى در واقعه كربلا حضور بهم رسانيد، نامه شديد اللحن عبيدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانيد و او را از منظور عبيدالله باخبر گردانيد. پسر سعد كه نسبت به صلح با امام حسين عليه السلام خوشبين بود و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورده بود، يك باره در برابر نامه عبيدالله قرار گرفت و راه گريزى براى خود نيافت . او على رغم ميلش يا با امام حسين عليه السلام مى بايست نبرد مى كرد و يا فرماندهى را از دست مى داد و براى هميشه از دست يابى به حكومت رى محروم مى شد. پذيرفتن هرى يك از اين دو راه براى او دشوار بود، ولى حب رياست و هواى نفس، چنان بر وى غلبه يافته بود كه بدون در نظر گرفتن قيامت و موقعيت دينى و اجتماعى امام حسين عليه السلام و قرابت وى با پيامبر صلى الله عليه و آله، راه نخست را انتخاب كرد و با اين نيت كه مى توان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانيد ولى پس از آن، توبه كرد و در پيش گاه جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حكومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسيد، تصميم گرفت كه فرمان عبيدالله را اجرا كند و با امام حسين عليه السلام به نبرد بپردازد. به همين جهت سپاهيانش را آرايش داد و آنان را آماده حمله نمود. 2 -امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام ام البنين، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند. حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون، دلاورى، غيرت و شجاعت بى مانندش، به «قمر بنى هاشم» معروف شده بود. ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟ امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد. حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست ؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد. بدانيد تا ساعتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على عليه السلام زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم . شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين عليه السلام برداريد تو سپاهيانش را ترك كنيد. حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات . اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست ؟ شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت . هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام «عبدالله بن ابى محل بن حزام» كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس، عبدالله، جعفر، عثمان) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش «كزمان» براى آنان ارسال كرد. كزمان، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه ما نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان پسر سميه 3 - فرمان حمله عمومى وى با گفتن «يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى» تلاش نمود تا كردار خويش را بايسته جلوه دهد و روحيات متزلزل سپاهيان خويش را تقويت كند، تا مبادا در نبرد با فرزندزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراكندگى گردند. سپاه كفر پيشه عمر بن سعد، يك پارچه به حركت درآمده و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند. امام حسين عليه السلام در اين هنگام كه در پيش گاه خيمه خويش، به شمشير تكيه داده و به استراحت مختصر پرداخته بود، با صداى خواهرش زينب كبرى عليهاالسلام بيدار گرديد و خيل عظيم سپاهيان دشمن را در روبروى خيمه هاى خود مشاهده نمود. آن حضرت، بلادرنگ برادرش عباس بن على عليه السلام را طلبيد و وى را به همراه بيست تن از ياران فداكارش چون زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات كرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جويا گردند. حضرت عباس عليه السلام به همراه ياران امام حسين عليه السلام به سپاهيان دشمن نزديك شد و از سركردگان آنان پرسيد: منظور شما از اين حركت بى جا و غوغاها چيست ؟ آنان پاسخ دادند: از امير عبيدالله بن زياد فرمان آمده است كه بايد بر شما عرضه كنيم و آن اين است كه يا در طاعت او درآييد و با وى بيعت كنيد و يا آماده نبرد سرنوشت ساز باشيد! حضرت عباس عليه السلام فرمود: پس قدرى تامل كنيد تا من اين گزارش را به سرورم حسين عليه السلام برسانم . حضرت عباس عليه السلام، پيام دشمن را به امام عليه السلام رسانيد. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: به سوى ايشان برو و از آنان مهلت بخواه كه امشب را صبر كنند و كار نبرد را به فردا واگذار كنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بيشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند كه من به راز و نياز با وى و نيايش در درگاهش چه قدر علاقمندم . حضرت على عليه السلام مجددا پيام امام حسين عليه السلام را به دشمن رسانيد. عمر بن سعد كه مظنون به مسامحه كارى شده بود و شمر را رقيب خود مى ديد، از درخواست امام حسين عليه السلام سرباز زد و گفت : براى حسين، ديگر مهلتى نيست ! ليكن برخى از فرماندهان سپاه، از جمله قيس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض كرده و گفتند: اگر سپاهيان كفر و شرك از ما مهلت مى خواستند، ما دريغ نمى كرديم ولى مهلت دادن به فرزندزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دريغ مى ورزيم ؟ لازم است او را مهلت دهيد. عمر بن سعد، ناگزير درخواست امام حسين عليه السلام را پذيرفت و پيام داد كه يك شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امير، سر طاعت فرود نياوريد، فيصله كار را به شمشير مى سپاريم . در اين هنگام، آرامش نسبى حاكم گرديد و هر دو سپاه به خيمه گاه خويش برگشته و منتظر فرا رسيدن روز بعد شدند. شب عاشورا در اين جابه رويدادهاى اين شب بزرگ در دشت كربلا پرداخته ودرباره آنها به اجمال مطالبى را بيان مى كنيم : 1 - خطبه امام حسين عليه السلام پس از سخنان آن حضرت، برادران و فرزندان و برادرزادگان و عموزادگان يكى پس از ديگرى اظهار داشتند كه ما چنين نخواهيم كرد و تو را تا آخرين قطره خونمان يارى مى كنيم . پيش از همه، برادرش حضرت عباس عليه السلام سخن گفت و وفادارى و پايدارى خويش را ابراز داشت . سپس سايرين به او اقتدا كرده و هر كدام به نوعى، وفادارى خويش را اعلام كردند. امام حسين عليه السلام بار ديگر شروع به سخن نمود و خطاب به فرزندان عقيل بن ابى طالب عليه السلام فرمود: شهادت مسلم بن عقيل در كوفه، شما را كافى است . از سوى من اجازه داريد، اين مكان را ترك كرده و به سرزمين خويش برگرديد. بنى عقيل با شگفتى تمام اظهار داشتند كه ما چگونه اين جا را ترك كنيم در حالى كه تو در اين جا تنها مانده اى ؟ اگر ما تو را تنها بگذاريم و به اوطان خود برگرديم مردم به ما چه خواهد گفت ؟ آرى مردم مى گويند كه ما از بزرگ و آقاى خويش دست برداشته و در ركاب او تير، نيزه و شمشير به كار نبريم . به خدا سوگند هيچ گاه از شما جدا نمى شويم و جان خويش را فداى شما مى گردانيم . پس از خويشاوندان آن حضرت، بزرگان اصحاب وى آغاز سخن كردند و هر كدام با كلام و لحن خاصى نسبت به آن حضرت اظهار مودت و وفادارى كردند. افرادى چون مسلم بن عوسجه، سعيد بن عبدالله حنفى، زهير بن قين و يارانى ديگر با شور و حرارتى ويژه، ارادات خويش را ابراز كردند. مضمون سخن همه آنان اين بود: جان هاى ما فداى تو باد. ما تو را با دست هاى خويش محافظت مى كنيم و چون كشته شويم تكليفى را كه خداوند بر عهده ما گذاشته است انجام داده ايم . 2 - سفارش امام حسين عليه السلام به خواهرش زينب عليهاالسلام آن حضرت، اين شعر را دو سه بار تكرار كرد، من از شنيدن آن متوجه شدم كه پدرم از دنيا قطع اميد كرده و مشتاق لقاى الهى است . بسيار نگران و ناراحت شدم و گريه گلوى مرا گرفته بود ولى خوددارى كرده و خود را آرام نمودم . اما عمه ام زينب عليهاالسلام به مجرد شنيدن اين ابيات غم انگيز، سراسيمه شد و يكراست به خيمه پدرم رفت و گفت : اى كاش مرگ مرا در مى يافت و به زندگى ام پايان مى داد و من شاهد چنين روزى نبودم . امروز، گويا مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام، پدرم على عليه السلام و برادرم حسن مجتبى عليه السلام از دنيا رفته اند. اى يادگار گذشتگان و سرپرست بازماندگان، تو چرا؟ امام حسين عليه السلام خواهرش زينب عليهاالسلام را دلدارى داد و به وى فرمود: خواهرم، كارى نما كه شيطان، حلم و بردبارى را از تو نگيرد. آن حضرت، اشك هاى خواهرش را كه چون باران از چشمش سرازير بود با دست مبارك خود پاك كرد و به وى فرمود: خواهرم، اگر پرنده قطا را به حال خود وا مى گذاشتند، در لانه اش آسوده مى خوابيد. در اين هنگام، بى تابى زينب عليهاالسلام بيشتر شد و عرض كرد: برادر جان، معلوم است كه تو خود را براى مرگ آماده كرده اى و با اين كار، قلبم را مجروح و طاقتم را طاق كردى ! زينب عليه السلام از شدت ناراحتى و گريه، به زمين افتاد و بيهوش شد. امام حسين عليه السلام كه تلاش زيادى به عمل مى آورد تا خواهرش را آرام كرده و به وى تسلى دهد، با بيهوشى خواهرش زينب عليهاالسلام مواجه گرديد. آن حضرت بر صورت خواهرش آب پاشيد و او را به هوش آورد و سپس به آرامى گفت : خواهرم، آرام باش و از خدا بپرهيز و به اراده او خشنود باش و بدان كه اهل زمين مى ميرند و آسمانى باقى نمى ماند و غير خدا هر چه است، نابود مى شوند جز ذات پاك خداى متعال كه موجودات را آفريده و مردم را مبعوث مى سازد و يكتاى بى همتا است، هيچ چيز ديگرى برقرار نخواهد ماند. جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و پدر، مادر و برادرم از من بهتر بودند، همگى رفتند. بر من و هر مسلمانى لازم است از آنان پيروى كرده و به راه آنان برويم . آن حضرت، با بيانى شيوا و آرام بخش، خواهرش را تسلى داد و وى را براى هميشه آرام نمود و به وى سفارش كرد كه در شهادت آن حضرت و ساير جوانان بنى هاشم، گريبان ندرد و صورت خود را نخراشد و بى تابى ننمايد. آن گاه، آن حضرت خواهرش را به خيمه من (امام زين العابدين عليه السلام) آورد و خود به جانب يارانش رهسپار گرديد. 3 - تنظيم امور خيمه گاه 4 - عبادت و تهجد روز عاشورا در اين جا به طور گذرا به اهم رويدادهاى روز عاشورا مى پردازيم : 1 - تنظيم سپاه 2 - اندرزهاى پيش از نبرد ولى جز تعدادى اندك كه از خواب غفلت بيدار شده و حقيقت را دريافتند و به سپاه آن حضرت پيوستند، بقيه آنان در ضلالت و گمراهى خويش باقى مانده و بر آغاز جنگ اصرار مى كردند. 3- پشيمانى حر بن يزيد حر براى روشن گرى سپاه دشمن به سوى آنان برگشت و با معرفى خود و چگونگى هدايت يافتنش، آنان را به راه خير و سعادت و پيوستن به سپاه حقيقت جوى امام حسين عليه السلام دعوت كرد. دشمنان كه از ملحق شدن حر به امام حسين عليه السلام بسيار نگران و ملتهب شده بودند، وى را سنگباران و تير باران كرده و از نزديك شدنش به نيروهاى خود بازداشتند. حر به ناچار به سوى خيمه گاه امام حسين عليه السلام برگشت . پيوستن حر به سپاه امام حسين عليه السلام و سخنرانى وى براى سپاه عمر بن سعد در دفاع از امام حسين عليه السلام، براى عمر بن سعد و ديگر جنگ افروزان دشمن بسيار گران و نگران كننده بود و تاثير زيادى در نيروهاى دشمن به وجود آورد. 4- هجوم سراسرى در اندك مدتى دو سپاه به يكديگر نزديك شده و با ابزارهاى جنگى آن روز به نبرد پرداختند. در اين نبرد، شگفتى تاريخ به وقوع پيوست و معادلات نظامى در هم ريخت، و آن، دفاع يك سپاه كمتر از صد نفر كه برخى از آنان را نوجوانان و يا كهن سالان و سالخوردگان تشكيل مى دادند، در برابر يك سپاه چند ده هزار نفرى بود. اين سپاه اندك ، با دلاورى و دليرى تمام از حيثيت و موجوديت خويش و اعتقادات و اصول مذهبى و سياسى خود دفاع و پاسدارى نموده و مغلوب دشمن نشدند. هر يك از ياران امام حسين عليه السلام با ده ها تن از نيروهاى دشمن به نبرد نابرابر و تن به تن پرداخت ولى هيچ گونه سستى و ترديدى در وى ملاحظه نمى شد و اين روحيه بالاى رزمى اعتقادى براى دشمن، سنگين و كمر شكن بود. ياران امام حسين عليه السلام با سرافرازى، به شرف شهادت نايل شده و يا با ادامه دلاورى، دشمن را مستاصل و زمين گير نمودند. تصور دشمن در آغاز بر اين بود كه سپاه كم عده امام حسين عليه السلام در لحظات نخستين هجوم سراسرى، نابود شده و از هستى ساقط مى شوند و غائله كربلا به راحتى پايان مى پذيرد، ولى پس از درگير شدن با آنان، تازه فهميدند كه با كوهى استوار از ايمان و عقيده روبرو شدند و از ميان بردن آنان، كار آسانى نيست. ياران امام حسين عليه السلام از بامداد تا عصر عاشورا نبرد را ادامه داده و تا آخرين قطره هاى خون خود از قيام امام حسين عليه السلام پاسدارى كردند. محدث قمى از محمد بن ابى طالب موسوى روايت كرده است كه در اين نبرد، پنجاه تن از ياران امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند. 5- نبرد انفرادى گفتنى است كه روى كرد به نبرد انفرادى، براى سپاه كم تعداد امام حسين عليه السلام نيز خوش آيند و پسنديده تر بود. زيرا در اين صورت هر يك از ياران امام عليه السلام مى توانست با چندين نفر از سپاه بى انگيزه دشمن نبرد كند و دشمن را در موضع انفعالى قرار دهد. همين امر باعث طولانى تر شدن مبارزات گرديد. ياران امام حسين عليه السلام يكى از ديگرى با انگيزه ايمان و اعتقاد، از آن حضرت اجازه رزم گرفته و وارد صحنه مى شدند و سرانجام شرافتمندانه جام شهادت را سر مى كشيدند. تعدادى از ياران امام عليه السلام تا پيش از ظهر عاشورا به همين نحو به شهادت رسيدند. 6- نماز ظهر عاشورا پيشنهاد امام حسين عليه السلام مورد موافقت دشمن قرار نگرفت و آنان هم چنان به نبرد خود ادامه مى دادند. امام حسين به ناچار، يكطرفه جنگ را متوقف كرد و با ياران اندك خود نماز ظهر را به صورت نماز خوف (نماز ويژه زمان جنگ) به جاى آورد. ياران آن حضرت دو دسته شده، دسته اى به نماز امام عليه السلام اقتدا كرده و دسته اى دفاع مى نمودند. امام دشمنان هيچ گونه ترحمى به امام عليه السلام و نمازگزاران نكرده و با رها كردن تير، آنان را هدف قرار مى دادند. برخى از مدافعان امام حسين عليه السلام، دشمن را از اطراف نماز گزاران پراكنده كرده و برخى ديگر خود را سپر تيرها قرار داده و مانع رسيدن آنها به وجود امام حسين عليه السلام مى شدند. سعيد بن عبدالله حنفى، از جمله آنانى بود كه خود را سپر امام عليه السلام قرار داد. وى هر تيرى كه به جانب امام حسين عليه السلام مى آمد، خود را سپر آن مى كرد و آن قدر در اين راه ايستادگى كرد تا نماز امام عليه السلام به پايان رسيد. در آن هنگام به زمين افتاد و به شرف شهادت نايل آمد. علاوه بر زخم شمشير و نيزه، از بدن اين شهيد دلاور، تعداد سيزده چوبه تير يافتند. 7- شهادت ساير ياران نبرد دلاور مردانى چون زهير بن قين، نافع بن هلال، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد و برير بن خضير از ميان ياران امام حسين عليه السلام و شيرمردانى چون على اكبر عليه السلام، عباس بن على عليه السلام، قاسم بن حسين عليه السلام و عبدالله بن مسلم عليه السلام از جوانان بنى هاشم به ياد ماندنى و فراموش نشدنى است. نبرد هر يك از آنان، لرزه اى در اركان سپاه كفر به وجود آورد و شهادت آنان تاثير شكننده اى در وجود مبارك امام حسين عليه السلام پديد آورد. به طورى كه آن حضرت هنگامى كه تنها شد و يك تنه با دشمن نبرد مى كرد، به ياد ياران شهيد خود مى افتاد و گاهى به سوى آنان نظرى مى افكند و آنان را يارى مى طلبيد و مى فرمود: اى عباس، اى على اكبر، اى قاسم، اى زهير، اى حر كجاييد؟ 8- مبارزه و شهادت امام حسين عليه السلام آن حضرت، فرزندش امام زين العابدين عليه السلام را كه در بيمارى سختى به سر مى برد، جانشين خويش قرار داد و با او نيز وداع كرد و آماده نبرد با دشمن گرديد. امام حسين عليه السلام به تنهايى، ساعاتى چند با دشمن مبارزه كرد و به هر طرف حمله مى كرد گروهى را به هلاكت مى رسانيد. هرگاه براى آن حضرت فرصتى به دست مى آمد، به خيمه ها بر مى گشت و با حضور خود، كودكان و زنان بى پناه را تسلى مى داد و بار ديگر با آنان خداحافظى مى كرد. شايد مقصود آن حضرت از تردد ميان خيمه و ميدان نبرد، براى آمادگى بيشتر بازماندگانش براى پذيرش شهادت آن حضرت بود. در يكى از خداحافظى ها، فرزند شيرخوار خود را جهت سيراب كردنش به سوى دشمن آورد و از آنها تقاضاى آب براى فرزند شيرخوار خود كرد، ولى سپاه سنگ دل عمر بن سعد به فرزند شش ماهه او رحم نكرد و با هدف تير قرار دادنش، وى را در آغوش پدر غرقه به خون كرد. امام حسين عليه السلام بدن غرقه به خون على اصغر عليه السلام را به خيمه برگرداند و بار ديگر به مبارزه پرداخت . آن حضرت، زخم هاى فراوانى را در ميدان مبارزه متحمل شد، تا آن كه بر اثر كثرت جراحات به زمين افتاد. در آن حال نيز دشمنان رهايش نكرده و با ابزارهاى گوناگون، از جمله تير، نيزه، شمشير و سنگ بر بدنش ضرباتى وارد آوردند. سرانجام، آن حضرت تاب و توان از كف داد و بر خاك گرم كربلا بر زمين افتاد و آماده مهمانى خدا گرديد. شمر بن ذى الجوشن، با قساوت تمام به سوى بدن خونين آن حضرت رفت، در حالى كه رمقى در بدن شريفش بود، سر مباركش را از قفا جدا كرد و سر بريده را به خولى اصبحى تحويل داد تا به نزد عمر بن سعد منتقل كند. پس از شهادت امام حسين عليه السلام 1- غارت خيمه ها از حميد بن مسلم روايت شد: به اتفاق شمر بن ذى الجوشن و گروهى از پيادگان، از خيمه ها گذشتيم تا به على بن الحسين عليه السلام رسيديم كه از شدت بيمارى از هوش رفته بود. همراهان شمر گفتند: كه اين بيمار را هم بكشيم ؟ من گفتم : سبحان الله چه بى رحم مردميد شما. آيا اين كودك ناتوان را هم مى خواهيد بكشيد؟ همين بيمارى كه بر او عارض شده، او را كافى است . به هر طريقى بود آنان را از كشتن على بن الحسين عليه السلام بازداشتم، ولى آن بى رحم ها پوستى را كه آن حضرت بر آن خفته بود بكشيدند و به يغما بردند. 2- آتش زدن خيمه ها راوى گفت : پس از غارت خيمه ها، آن ها را آتش زدند و بانوان مكرمات با سر و پاى برهنه در حالى كه لباس هاى ايشان را ربوده بودند، از خيمه ها بيرون ريختند و صدا به شيون و گريه بلند نمودند و در حال خوارى به اسيرى رفتند. 3- تاختن اسب بر پيكر شهيدان اين عده پس از نعل بندى اسبان خويش بر پيكر شهيدان كربلا، از جمله اباعبدالله الحسين عليه السلام اسب تاختند و پيكرهاى پر از جراحت و بى سر شهيدان را در هم شكستند. اين گروه نابكار وقتى برگشتند، در نزد عبيدالله بن زياد براى گرفتن جايزه خيانت و جنايت خويش، از كار خود چنين تعريف كردند: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعبوب شديد الاسر؛ ما كسانيم كه بر بدن حسين و يارانش اسب رانديم به حدى كه استخوانهاى سينه آنان را در زير سم ستوران چون آرد نرم كرديم ! عبيدالله بن زياد، اعتنايى به آن ها نكرد و دستور داد كه جايزه اندكى به آنها بدهند. اين عده پس از قيام مختار بن ابى عبيده ثقفى (در سال 66 ه .ق در كوفه به سزاى اعمالشان رسيدند. به دستور مختار دست و پاى آنان را با ميخ هاى آهنين بر زمين كوبيدند و بر بدنشان آن قدر اسب دوانيدند كه پيش از هلاكت شدنشان اعضا و اجزاى بدنشان از هم جدا شد 4- ارسال سر مقدس امام حسين عليه السلام به كوفه ماموريت رساندن سر مقدس اباعبدالله الحسين عليه السلام با خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم بود. آنان شب به كوفه رسيدند. در آن هنگام دارالاماره نيز بسته بود. به همين جهت شب را در خانه خويش گذرانده و بامداد روز يازدهم سر مقدس امام حسين عليه السلام را نزد عبيد الله بردند. سرهاى ديگر شهيدان را پس از بريدن و شست و شو دادن، ميان سركردگان جنايت كار تقسيم كردند تا نزد عبيدالله برده و پاداش بگيرند و بدين وسيله به وى نزديك شوند. 5- اسارت اهل بيت عليه السلام چون كجاوه هاى بى محمل به قتلگاه رسيدند، اسيران مظلوم اهل بيت عليه السلام از فراز كجاوه ها خود را به زمين انداختند و به سوى شهيدان غرقه به خون خويش شتافتند. هر كس بدن شهيدى را در برگرفت و بر او مويه و سوگوارى كرد و سپس از او خداحافظى نمود، ولى سوگوارى و گريستن سكينه بر پدرش امام حسين عليه السلام و نحوه خداحافظى اش، سنگ خاره را آب مى كرد. هم چنين عمه اش زينب كبرى عليهاالسلام با اندوه و دل شكسته از شهيدان، به ويژه بدن مقدس برادرش امام حسين عليه السلام خداحافظى كرد. اين آخرين ديدار آنان با بدن عزيزانشان بود. راوى گفت : به خدا سوگند فراموش نمى كنم زينب دختر على عليه السلام را آن هنگام كه بر برادرش مويه مى كرد و با صداى غمگين و دلى داغدار، خطاب به جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مى گفت : اى محمد، كروبيان بر تو درود فرستادند! اين حسين توست كه با اعضاى پاره در خون خويش آغشته است . اين دختران تواند كه آنان را اسير كرده اند. اى محمد، اين حسين توست كه به دست زادگان زنا كشته شده و پيكر مطهرش بر روى خاك افتاده است و باد صبا بر او خاك و غبار مى افشاند. اى محمد، اين حسين توست كه سرش را از قفا بريده اند و عمامه و رداى او را ربوده اند و... مرحوم محتشم كاشانى، زبان حال زينب كبرى عليهاالسلام را چنين به نظم درآورده است : پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول اين كشته فتاده به هامون حسين توست اين نخل تر، كز آتش جان سوز تشنگى اين ماهى فتاده، به درياى خون كه هست اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت اين خشك لب فتاده دور از لب فرات اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين پس از آن اسيران را به كوفه و از كوفه به شام منتقل كرده تا بدين صورت، قدرت نمايى نموده و پيروزى خود را به مردم بنمايانند، ليكن غافل از اين كه انقلاب امام حسين عليه السلام از دو بخش تشكيل يافته بود، بخشى كه به وسيله امام حسين عليه السلام و ياران فداكارش تا عصر عاشورا به پايان رسيد و بخشى ديگر از سوى امام زين العابدين عليه السلام، زينب كبرى عليهاالسلام و ديگر اسيران مى بايست اجرا شود. بخش دوم نيز، همانند بخش اول بسيار موفقيت آميز بود، زيرا حقانيت و مظلوميت اهل بيت عليهم السلام و جنايت بنى اميه و عوامل ستم پيشه آنان، از طريق اسيران به اطلاع ملت خواب زده رسيد و آنان را از خواب غفلت بيدار و به وظايفشان آشنا كرد، بذر حقيقت جويى را در سراسر عالم اسلامى افشاند و همگان را براى احقاق حق و زدودن باطل فرا خواند. اين بخش از نهضت حسينى، ماجراى مفصل و طولانى دارد كه در نوشتار حاضر نمى گنجد و نياز به نوشتار ديگرى دارد. 6- خاك سپارى شهيدان كربلا گروهى از طايفه بنى اسد كه در «غاضريه»، در نزديكي كربلا ساكن بودند در روز سيزدهم محرم وارد كربلا شده و بر شهيدان نمازگزاردند و آنان را دفن كردند. به اين طريق كه امام حسين عليه السلام را در همين مكانى كه اكنون معروف است دفن كرده و على بن الحسين عليه السلام را در پايين پاى پدر به خاك سپردند و از براى ساير شهيدان در پايين پاي امام حسي (ع)، قبر بزرگى حفر و همگى را در آن جا دفن نمودند، ولى حضرت عباس عليه السلام را در راه غاضريه (در محل فعلى حرم) دفن كردند. ياران شهيد گفتنى است كه ياران و اصحاب فداكار امام حسين عليه السلام بهترين ياران اهل بيت عليه السلام بودند. چرا كه آنان، دست از زن و فرزند و تعلقات مادى كشيده و به يارى امام شان شتافتند و مظلومانه، ولى قهرمانانه به شهادت رسيدند. امام حسين عليه السلام با اين كه در شب عاشورا بيعت خويش را از همه باز ستاند و آنان را در بازگشت آزاد گذاشت، امام آنان با نشاط و روحيه اى وصف ناپذير ايستادگى كرده و اعلام وفادارى نمودند و در پاسخ آن حضرت عرضه داشتند: اگر هفتاد بار ما را بكشند، بدن ما را آتش بزنند و دوباره زنده كنند، دست از يارى تو بر نداشته و از تو جدا نمى شويم . ما زندگى پس از تو را نمى خواهيم و خدا زشت سازد زندگى پس از تو را. به راستى ياران امام حسين عليه السلام در مقام عمل ثابت قدم مانده و با ميل و رغبت از آن حضرت پشتيبانى كرده و خود را فداى وى نمودند. به همين جهت شهيدان واقعه كربلا و ياران فداكار امام حسين عليه السلام، نزد اهل بيت عصمت و ائمه اطهار عليه السلام مقامى بس والا و ويژه اى دارند. شخصى به امام صادق عليه السلام گفت : اخبرنى عن اصحاب الحسين عليه السلام و اقدامهم على الموت . فقال عليه السلام : انهم كشف لهم الغطاء حتى راءوا منازلهم من الجنة . فكان الرجل منهم يقدم على القتل ليبادر الى حوراء يعانقها و الى مكانه من الجنة ؛ مرا از ياران امام حسين عليه السلام و چگونگى استقبال آنان از شهادتشان خبر بده . امام صادق عليه السلام فرمود: حجاب ها از برابر ديدگانشان كنار زده شد، به طورى كه جايگاه خود را در بهشت مى ديدند. به همين جهت هر يك از آنان براى كشته شدن، از ديگران پيشى مى گرفت تا به نعمت هاى الهى و جايگاه خود در بهشت دست يابد. همين عشق و ايثار بود كه تعداد اندك آنان را در برابر سپاه سى هزار نفرى عمر بن سعد از بامداد تا عصر روز عاشورا، مقاوم و پايدار نمود و با شهادت قهرمانانه خود، لرزه اى بر اركان نظام اموى به وجود آوردند. گرچه مشهور است كه تعداد ياران شهيد امام حسين عليه السلام 72 تن مى باشد، امام مورخان شمار آنان را تا 140 تن گفته اند كه برخى از شهدا محل اتفاق مورخان هستند و پاره اى از اسامى به صورت گوناگون در منابع تاريخى نقل شده اند. البته ترديدى نيست، با اضافه شدن شهيدانى كه پيش از شهادت امام حسين عليه السلام و يا پس از شهادت آن حضرت، در كوفه به شهادت رسيده اند، تعداد ياران شهيد آن حضرت از 72 تن تجاوز خواهد كرد. هم چنين درباره شهيدان اهل بيت عليه السلام در كربلا، نظر واحدى ارائه نشده و به اختلاف سخن گفته اند. برخى از مورخان آنان را 22 تن، برخى ديگر هيجده تن و عده اى نيز هفده تن دانسته اند. در اين جا به اسامى ياران شهيد امام حسين عليه السلام در واقعه كربلا اشاره مى نماييم و آن هايى كه در كوفه به شرف شهادت نايل آمده اند با علامت * مشخص مى شوند: الف) شهداى بنى هاشم 1- عباس بن على (ابوالفضل العباس عليه السلام) ب) شهداى غير بنى هاشم 1 - ابراهيم بن حصين اسدى براي استفاده از منابع و پاورقي هاي اين متن، به كتاب روزشمار تاريخ اسلام (ماه محرم) در انتشارت دارالثقلين، مراجعه نماييد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:33 توسط NC |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:45 توسط NC |
|
|
من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشكلاتي قرارداد تا نيرومند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل كنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا كند و او به من فكر داد تا براي رفاهم بيشتر تلاش كنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه كنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر كشيدهاي را نشانم داد تا به آنها محبت كنم. من از خدا خواستم به من بركت دهد و خدا به من فرصتهايي داد تا از آنها بهره ببرم. من هيچكدام از چيزهايي را كه از خدا خواستم، دريافت نكردم ولي به همه چيزهايي كه نياز داشتم رسيدم حسام طوطي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:15 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:51 توسط NC |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:55 توسط NC |
|
|
1ـ او با سر بزرگ متولد شد 3ـ او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد، آنها باعث تغيير درك عامه مردم از علم مي شود. 4ـ او در آزمون ورودي دانشگاه رد شد 5ـ علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود. سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. 6ـ او فقط يكبار رانندگي كرد انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطميناناش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت ميكرد، بلكه هميشه در طول سخنرانيها در ميان شنوندگان حضور داشت. 8ـ راز نهفته در نبوغ او بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:51 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:42 توسط NC |
|
|
روزي فرشتهاي از فرمان خدا سرپيچي كرد سپس فرشته از اشتباهش پشيمان شد و از خداوند تقاضاي بخشش كرد. خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت و فرمود: من تو را تنبيه نميكنم ولي تو بايد كفاره گناهت را بپردازي. حالا كاري را به تو محول ميكنم به زمين برو و با ارزشترين چيز دنيا را براي من بياور. فرشته خوشحال از اين كه فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت. سالها در روي زمين به دنبال باارزشترين چيز دنيا گشت. روزي به يك ميدان جنگ رسيد. سرباز جواني را يافت كه به شدت زخمي شده بود. مرد جوان در دفاع از كشورش با شجاعت جنگيده بود وحالا در حال مرگ بود. فرشته آخرين قطره خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت بازگشت. خداوند فرمود: به راستي كه تو چيز باارزشي آوردهاي سربازي كه وجود و هستياش را تقديم كشورش ميكند براي من خيلي عزيز است ولي برو كمي بيشتر بگرد. فرشته به زمين بازگشت و به جستجوي خود ادامه داد. سالهاي زيادي در شهرها، جنگلها و دشتها گشت. سرانجام روزي در بيمارستاني بزرگ، پرستاري را ديد كه بر اثر يك بيماري در حال مرگ بود. پرستار از افرادي مراقبت كرده بود كه اين بيماري را داشتند و آنقدر صادقانه كار كرده بود كه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پريده در رختخواب خود خوابيده بود و نفس نفس ميزد. در حالي كه پرستار نفسهاي آخرش را ميكشيد، فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت و با سرعت به سمت بهشت رفت. در آنجا به خداوند گفت: خدايا! مطمئن هستم كه آخرين نفس اين پرستار فداكار با ارزشمندترين چيز دنيا است. خداوند پاسخ داد: اين نفس هم چيز با ارزشي است. كسي كه زندگياش را فداي ديگران ميكند به يقين از نظر من با ارزش است ولي برگرد و دوباره بگرد! فرشته براي جستجوي دوباره به زمين بازگشت و سالهاي بيشتري كندوكاو كرد. يك شب با مرد شروري كه بر اسبي سوار بود ، در جنگل مواجه شد. مرد به شمشير و نيزه مجهز بود و ميخواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد. او به كلبه كوچكي رسيد كه محل زندگي جنگلبان و خانواده اش بود. نور از پنجره بيرون ميزد. مرد شرور از اسب پايين آمد و از پشت پنجره به داخل كلبه چشم دوخت. زن جنگلبان را ديد كه پسرش را ميخواباند و صداي او را شنيد كه به فرزندش دعا ياد ميداد. چيزي درون قلب سنگي مرد ذوب شد. آيا دوران كودكي خودش را به ياد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشك شده بود و همان جا از رفتار و فكر پليد و زشت خود پشيمان شد و توبه كرد. فرشته قطرهاي اشك از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز كرد. خداوند فرمود: اين قطره اشك با ارزشترين چيز در دنياست، براي اين كه اين اشك آدمي است كه توبه كرده و توبه درهاي بهشت را باز ميكند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:22 توسط NC |
|
|
2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند . 3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند . 4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند . 5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند . 6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند . 7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند. 8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند . 9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند. 10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:51 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:4 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:3 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:1 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:58 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:55 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:53 توسط NC |
|
|
ميگويند روزي شيطان تصميم گرفت از كار خود دست بكشد، بنابراين اعلام كرد ابزارش را با قيمتي مناسب به فروش ميگذارد. پس وسايل كارش را كه شامل خودپرستي، نفرت، حسرت، تنبلي و... ميشد به نمايش گذاشت. اما شيطان حاضر نبود يكي از اين ابزارها را كه بسيار كهنه و كاركرده به نظر ميرسيد، با قيمتي ارزان بفروشد. كسي از او پرسيد: اين وسيله گران قيمت چيست؟ شيطان گفت: نوميدي و افسردگي است . پرسيدند: چرا اين همه گران است؟ شيطان گفت: زيرا اين وسيله براي من بيش از ابزار ديگر مؤثر بوده است. هرگاه ساير وسايلم بي اثر ميشوند، تنها با اين وسيله ميتوانم قلب انسانها را بگشايم و كارم را انجام دهم. اگر بتوانم كسي را وادار كنم كه احساس نااميدي، ياس، دلسردي، مطرود بودن و تنهايي كند. ميتوانم با او هر چه ميخواهم يكنم. من اين وسيله را روي همه انسانها امتحان كردهام و به همين دليل اين همه كهنه است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:29 توسط NC |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:53 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:51 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:18 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:5 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:0 توسط NC |
|
|
كودك ده سالهاي كه دست چپش را در يك حادثه از دست داده بود براي تعليم فنون رزمي به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد ميتواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند. در طول 6 ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كاركرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار ميشود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن يك فن كار كرد. و سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان را شكست دهد! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهي نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري آتن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشور انتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد در راه بازگشت به منزل كودك از استاد راز پيروزياش را پرسيد!؟ استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي! نتيجه اخلاقي: راز موفقيت در زندگي "داشتن امكانات" نيست؛ بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:45 توسط NC |
|
|
قابل توجه ناامیدهای محترم که با داشتن تنی سالم و هوشی سرشار باز هم ناله شان هواست
برگرفته از سایت گوناگون |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:18 توسط NC |
|
|
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگان و سيدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظيمى كه از بزرگترين نهضتهاى جهانى و پرثمرترين آنها براى ملتهاى روى زمين به شمار مى رود. اين نهضت ، سير تاريخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزاد نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپيچى از حكومت ظلم و ظالم ستيزى ، برانگيخت.............
از طرف دوست عزیزم حسین |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:14 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:13 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:11 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:8 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:6 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:4 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:1 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:46 توسط NC |
|
|
مرد مقدسي به نام «يانادي كاندايا» ادعا ميكرد پاهايش قدرت شفابخش دارد چرا كه او با قرار دادن پاهايش روي بدن چند بيمار، باعث شفاي آنها شد. اما بعد از اين حادثه مردم محلي خيال ميكردند اگر دست به پاهاي او بزنند مشكلات جسمي و روحي آنان شفا پيدا خواهد كرد و حرفهاي «يانادي» را باور ميكردند. به گفته پليس هند دو مرد غريبه كه مشكل پزشكي داشتند، چند روز پيش به اين مرد پر مدعا كه در روستايي نزديك شهر تيروپاتي (حيدرآباد) زندگي مي كند مراجعه كردند تا از او كمك بخواهند و چند روز بعد ظاهراً براي قدرداني از كمكش كه اندكي از بيماري بهبود يافته بودند برگشتن و از آنجا كه پيرمرد مقدس اهل ميگساري بود دو مرد غريبه او را براي ميگساري دعوت كردند و وقتي حسابي او را مست كردند پاي راستش را از زير زانو بريدند و با خود بردند و او را در گوشهاي از خيابان به حال خود رها كرده و متواري شدند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:43 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:53 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:48 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:13 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:30 توسط NC |
|
|
خود را بهتر بشناسيد! از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:23 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:28 توسط NC |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:16 توسط NC |
|
|
از خودت بپرس من راجع خودم چگونه می اندیشم؟ و قبل از اینکه پاسخ دهی به این موارد توجه کن : 1ـ هيچ وقت راجع به خودت منفي فكر و صحبت نكن. اين يعني مخالفت با خدا. 2ـ به قدرتهايي كه خداوند به تو عطا كرده خوب بينديش آنچنانكه هيچ كس ديگر اين گونه فكر نكرده باشد 3ـ هرگز خود را با ديگران مقايسه نكن. به خود اعتماد و اطمينان ببخش و هرگز وقتت را براي آن كه خودت را شبيه ديگران كني هدر نده. 4ـ روي تواناييهايت تمركز كن نه به محدوديتهايت. به ياد داشته باش كه خداوند در تو زندگي ميكند. 5ـ ببين چه كاري را دوست داري انجام دهي، آن را انجام بده و سعي كن آن را خوب انجام دهي. 6ـ شهامت ايجاد تغيير درخودت را داشته باش و سعي كن خدا از تو راضي باشد نه خلق خدا. 7ـ بياموز كه انتقاد پذير باشي و سعي كني كه اين انتقادات تو را بسازد نه آن كه اعتمادت را سلب كند. 8ـ به جاي اين كه ديگران ارزش هايت را تعيين كنند خودت اين كار بكن جرا كه در غير اينصورت فقط مدت كوتاهي در تو تغيير ايجاد ميكنند. 9ـ براي يافتن منابع سرشار اطمينان و اعتماد به نفس در وجودت تمركز كن |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:0 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:31 توسط NC |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:30 توسط NC |
|
|
روان شناسي شخصيت فرض كنيد متولد 8 مهر ماه 1355 هستيد مهر، ماه هفتم سال است پس: شماره تولد 2 است و اكنون ميتوانيد آنچه را كه مربوط به اين شماره است با خود مطابقت دهيد. تفسير اعداد: 1ـ خالق مبتكر يكها پايه و اساس زندگي هستند. هميشه عقايد جديد و بديع دارند و اين حالت در آنها طبيعي است. هميشه دوست دارند تمامي كارها و مسائل بر حول محوري كه آنها ميگويند و تعيين ميكنند در گردش باشد و چون مبتكر هستند گاهي خودخواه ميشوند با اين حال يكها به شدت صادق و وفادارند و به خوبي مهارتهاي سياسي را ياد ميگيرند. هميشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالباً رهبرو فرمانده هستند چون عاشق اين هستند كه بهترين باشند در استخدام خود بودن و براي خود كار كردن بزرگترين كمك به آنهاست ولي بايد ياد بگيرند عقايد ديگران ممكن است بهتر باشد و بايد با رويي باز آنها را نيز بشنوند. 2ـ پيامآور صلح دوها سياستمدار به دنيا ميآيند. از نياز ديگران خبر دارند و غالباً پيش از ديگران به آنها فكر ميكنند. اصلا تنهايي را دوست ندارند. دوستي و همراهي با ديگران برايشان بسيار مهم است و ميتواند آنها را به موفقيت در زندگي رهنمون سازد. اما از طرف ديگر چنانچه در دوستي با كسي احساس ناراحتي كنند، ترجيح ميدهند تنها باشند از آن جايي كه ذاتاً خجالتي هستند بايد در تقويت اعتماد به نفس خود تلاش و با استفاده از لحظهها و فرصتها آنها را از دست ندهند. 3ـ قلب تپنده زندگي سهها ايدهآليست هستند بسيار فعال، اجتماعي و جذاب، رمانتيك و بسيار بردبار و پر تحمل خيلي كارها را با هم شروع ميكنند اما همه آنها را پيگيري نميكنند. دوست دارند كه ديگران شاد باشند و براي اين كار تمام تلاش خود را به كار ميگيرند. بسيار محبوب اجتماعي و ايده آليست هستند اما بايد ياد بگيرند كه دنيا را از ديد واقع گرايانهتر ببينند. 4ـ محافظه كار چهارها بسيار حساس و سنتي هستند. آنها عاشق كارهاي روزمره روتين و پيرو نظم و انضباط هستند و تنها زماني وارد عمل ميشوند كه دقيقاً بدانند چه كاري بايد انجام دهند. به سختي كار و تلاش ميكنند عاشق طبيعت و محيط خارج از خانه هستند بسيار مقاوم و با پشتكار هستند. اما بايد ياد بگيرند كه انعطافپذيري بيشتري داشته و يا مهربانتر باشند. 5ـ ناهماهنگي با جماعت پنجها جهانگرد هستند و كنجاوي ذاتي، خطرپذيري و اشتياق سيري ناپذيري آنها به جهان هستي و ديدن محيط اطراف خود غالباً برايشان دردسر ساز ميشود. آنها عاشق تنوع هستند و دوست ندارند مانند درخت در يك جا ثابت بمانند تمام دنيا مدرسه آنهاست و در هر موقعيتي به دنبال يادگيري هستند سوالات آنها هرگز تمام نميشود. آنها به خوبي ياد گرفتهاند كه قبل از اقدام به عمل، تمامي جوانب كار را سنجيده و مطمئن شوند كه پيش از نتيجهگيري تمامي حقايق را در نظر قرار دادهاند. 6ـ رمانتيك و احساساتي ششها ايدهآليست هستند و زماني خوشحال ميشوند كه احساس مفيد بودن كنند. يك رابط خانوادگي بسيار محكم براي آنها از اهميت ويژهاي برخوردار است. اعمالشان بر تصميمگيريهايشان مؤثر است و آنها حس غريب براي مراقبت از ديگران و كمك به آنها دارند. بسيار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگي ميشوند عاشق هنر و موسيقي هستند. دوستاني صادق و در دوستي ثابت قدم هستند. ششها بايد بين چيزهايي كه ميتوانند آنها را تغيير دهند و چيزهايي كه نميتوانند تفاوت قائل شوند. 7ـ عاقل و خردمند هفتها جستجوگر هستند آنها هميشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفي بوده وبه سختي اطلاعات بدست آمده را با ارزش حقيقي آن ميپذيرند. احساسات هيچ ارتباطي با تصميمگيريهاي آنها ندارد با اين كه در مورد همه چيز در زندگي سوال ميكنند اما دوست ندارند مورد پرسش قرار گيرند و هيچگاه كاري را ابتدا به ساكن به سرعت شروع نميكنند. شعار آنها اين است كه به آرامي ميتوان مسابقه را برد. آنها فيلسوفهاي آينده هستند طالبان علم كه به هر چه ميخواهند ميرسند و سوال بي جوابي ندارند. مرموز هستند و در دنياي خودشان زندگي ميكنند و بايد ياد بگيرند در اين دنيا چه چيزي قابل قبول است و چه چيزي نه. 8ـ آدم گله كننده هشتها حلال مشكلات هستند اساسي و حرفهاي سراغ مشكل رفته و آن را حل ميكنند قضاوت را دوست دارند و بسيار مصمم هستند وطرحها و نقشههاي بزرگي دارند و دوست دارند زندگي خوبي داشته باشند. مسئوليت افراد را به عهده ميگيرند و مردم را با هدف خاص خود ميبينند. با شرايط ويژهاي اين امكان را به وجود ميآورند كه ديگران هميشه آنها را نميبينند. 9ـ اجرا كننده و بازيگر نهها ذاتاٌ هنرمند هستند. بسيار دلسوز ديگران و بخشنده بوده و آخرين پول جيب خود را نيز براي كمك به ديگران خرج ميكنند. با جذابيت ذاتيشان اصلا در دوست يابي مشكلي ندارند و هيچ كس براي آنها فرد غريبهاي به حساب نميآيد. در حالات مختلف شخصيتهاي متفاوتي از خود بروز ميدهند و براي افرادي كه اطرافشان هستند شناخت اين افراد كمي دشوار به نظر ميرسند. آنها شبيه بازيگراني هستند كه در موقعيتهاي مختلف رفتارهاي متفاوتي نشان ميدهند افرادي خوش شانس هستند اما خيلي وقتها از آينده خود بيمناك و نسبت به آن هراسان هستند. آنها براي موفقيت بايد به يك دوستي و عشق دو جانبه كه ميتواند مكملشان در زندگي باشد دست يابند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:22 توسط NC |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:45 توسط NC |
|
|
در گلستاني هنگام خزان رهگذر بود يكي تازه جوان صورتش زيبا قامت موزون چهرهاش غمزده از سوز درون ديدگان دوخته بر جنگل و كوه دلش افسرده ز فرط اندوه با چمن درد و دل آغاز نمود اين چنين لب به سخن باز نمود: گفت آن دلبر بي مهر و وفا دوش ميگفت به جمع رفقا: در فلان جشن به دامان چمن هر كه خواهد كه برقصد با من از برايم شده گر از دل سنگ كند آماده گلي سرخ و قشنگ چه كنم من؟ كه در اين دشت و دمن گل سرخي نبود واي به من در همانجا به سر شاخه بيد بلبلي حرف جوان را بشنيد ديد بيچاره گرفتار غم است سخت افسرده ز رنج و الم است گفت بايد دل او شاد كنم روحش از قيد غم آزاد كنم رفت تا باديهها پيمايد گل سرخي به كف آرد شايد جستجو كرد فراوان و چه سود كه گل سرخ در آن فصل نبود هيچ گل در همه گلزار نديد جز يكي گلبن گلبرگ سپيد گفت اي مونس جان يار قشنگ گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ هر چه بايست كنم تسليمت بهترين نغمه كنم تقديمت گفت اي راحت دل اي بلبل آنچناني كه تو ميخواهي گل قيمتش سخت گران خواهد بود راستش قيمت جان خواهد بود بلبلك كامده بود آن همه راه بود از محنت عاشق آگاه گفت برخيز كه جان خواهم داد شرف عشق نشان خواهم داد گفت گل سينه به خارم بفشار تا خلد در دل پر خون تو خار از دلت خون چو بر اين برگ چكيد گل سرخي شود اين برگ سپيد سرخ مانند سقايق گردد لالهگون چون دل عاشق گردد تا سحر نيز در اين شام دراز نغمهاي ساز كن از آن آواز شب هوا خوش همه جا مهتاب است اين چنين آب و هوا ناياب است بلبلك سينه خود كرد سپر رفت سرمست در آغوش خطر خار آن گل همه تيز و خونريز رفت اند دل او خاري تيز سينه را داد بر آن خار فشار خون دل كرد بر آن ساخه نثار برگ گل سرخ شد از خون دلش مهر بود آري در آب و گلش شد سحر بلبل بي برگ و نوا ديگر از درد نميكرد صدا جان به لب سينه و دل چاك زده بال و پر بر خس و خاشاك زده گل به كف در گِل و خون غلط زنان سوي ماواي جوان گشت روان عاشق زار در انديشه يار بود تا صبح همانجا بيدار بلبل افتاد به پايش جان داد گل بدان سوخته حيران داد هر كه ميديد گمانش گل بود پارههاي جگر بلبل بود سوخت بسيار دلش از غم او ساعتي داشت به جان ماتم او بوسهاش داد و وداعي به نگاه كرد و برداشت گل افتاد به راه دلش آشفته بود از بيم و اميد دفت تا بر در دلدار رسيد بنمودش چو گل خوشبو را دخترك كرد برانداز او را قد و بالاي جوان را نگريست گفت افسوس پزت عالي نيست گرچه دم ميزني از مهر و وفا جامهات نيست ولي در خور ما پشت پا بر دل آن غمزده زد خنده بر عاشق ماتم زده زد طعنهها بود به هر لبخندش كرد پرپر گل و دور افكندش واي از عاشقي و بخت سياه آه از دست پري رويان، آه شعر از : قیصر امین پور ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:35 توسط NC |
|
|
الهی خلق شکر نعمت تو کنند و من شکر بودن تو که نعمت بودن توست
عارف ربانی شیخ ابوالحسن خرقانی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:38 توسط NC |
|
|
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:51 توسط NC |
|
|
خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت به حق دل تنهاکسش تو در تنهاترین تنهایی اش تنهایش مذار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:18 توسط NC |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
متنوع و گوناگون داستان عکس |
| نویسندگان |
|
NC فاطمه |
| پیوندها |
|
منتظر بسم الله الرحمن الرحيم بهترين برنامههاي بروز شده دنيا |
|
RSS
|