تبليغاتX
بسم الله الرحمن الرحیم

كاروان اسيران كربلا به سمت كوفه در روز يازدهم محرم سال 61 هجري و ورود آن بزرگواران به كوفه در تاريخ 12 محرم سال 61 قمري
حادثه خونين كربلا، عصر روز عاشورا با شهادت امام حسين(ع) و اصحابش پايان پذيرفت و بخش دوم نهضت حسينى به رهبرى امام على ‏بن ‏الحسين(ع) و عمه بزرگوارشان، حضرت زينب كبري (س) آغاز شد.

 

مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين، زينب (س) دخت گرامي علي (ع) و ديگر اهل بيت پيامبر اكرم (ص) را.

اهـل بـيـت رسـول خـدا(ص ) را هـمـانـنـد اسـيـران وارد كوفه كردند امام سجاد(ص ) از شدت بيمارى رنجور شده بود، ولى با اين حال او را در غل و زنجير كرده بودند.
مـردم كـوفـه با ديدن كاروان اسيران شيون و زارى سر دادند. زينب كبرى (س) دختر اميرالمؤمنين به مـردم اشـاره كـرد كـه خاموش باشيد! يكباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زينب (س) زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاكش باد. اى اهـل كـوفـه! اى مـردم مكار حيله باز! آيا گريه مى كنيد؟
اشكتان خشك مباد، ناله هايتان آرام نـگـيرد. شما در مثل مانند زنى هستيد كه رشته خود را محكم تافته، سپس تارتار از هم مى گسلد. سـوگـندهايتان رادست آويز فساد كرده ايد، آيا جز لاف و تكبر و فساد و چاپلوسى كنيزان و سخن چينى دشمنانه چيزى ديگرى در شما هست؟
شما به سبزه خاكروبه و نقره بر قبر اندوده مى مانيد، براى خود توشه اى پيش فرستاديد كه خشم خدا را برانگيخت و در عذاب، جاودانه شديد. آيا گريه و زارى مى كنيد؟
آرى! بـه خدا شايسته گريه ايد، بسيار بگرييد و كم بخنديد كه نصيبتان ننگ و عار شد، ننگى كه تا ابـد پـاك نشود چگونه مى توانيد اين ننگ را از دامن خود بشوييد كه فرزند خاتم انبيا، سيد جوانان بـهـشتى را كشته ايد، آنكه در سرگردانى ها مرجع و در سختى ها پناه شما بود، آنكه دليل روشن و زبـان گـويـاى شـمـا بـود چه بار گناهى را بر دوش گرفتيد، دور باشيد از رحمت خدا و نابودى نـصـيـبـتـان بـاد، سـعـيتان به نوميدى انجاميد، دست ها بريده شد، سوداى پر زيانى كرديد، خشم پروردگار را براى خود خريديد و خوارى ذلت بر شما حتمى شد.
واى بـر شـمـا! مـى دانـيـد چـه جگرى از رسول خدا شكافتيد و چه پرده نشينى را از پرده بيرون كشيديد و چه خونى ريختيد و چه حرمتى را شكستيد، كار بسيار زشتى مرتكب شديد، چيزى نمانده كـه آسـمـان و زمين شكاف بردارد و كوهها ويران شوند. آنچه كرديد بزرگ، دشوار، بد، كژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ كه زمين و آسمانها را پر كرده، آيا شگفت داريد اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خواركننده تر است و شما را در آن روز ياورى نيست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد كه خداى تعالى از شتابكارى به دور است و هميشه براى انتقام فرصت دارد و در كمين گاه است.

حال وظيفه امام سجاد(ع) بود كه آرمان كربلائيان را در لباس جهاد اسارت و در قالب جدال و مواعظ احسن به گوش همگان برساند. و مردمان مقهور سياست جهالت پرورى امويان را به اسلام راستين، اسلام محمد و على(ع) و اسلام قرآن رهنمون گردد. مسؤوليت سترگ پيام ‏رسانى عاشورائيان بر شانه ‏هاى امام ساجدان و عارفان سنگينى مى ‏كرد. او مى ‏بايست در عصر نوميدى از پيروزى حركت مسلحانه به روش ديگر به بيان مسأله رهبرى و امامت، لزوم شناخت امام عادل و نشانه‏ هاى امام عدل و نشانه‏ هاى رهبران فاسد و ستم پيشه بپردازد. و مردم غافل و به جهل واداشته را به وظايف شان در برابر رهبر عادل و همت براى اصلاح جامعه بيدار سازد. تفكر اصيل اسلامى را براى جامعه تبيين نمايد تا اميد به ايجاد حكومت اسلامى توسط خاندان وحى را در دل همگان احيا سازد. از سوى ديگر او خود شاهد واقعه كربلا بود و همت گمارد؛ تا ياد و خاطره حماسه‏سازان عاشورا را در نهاد جامعه اسلامى بارور سازد. دشمن نيز همچون تمامى عصرها اين نكته را دريافته بود كه مركز اصلى انقلاب‏ها و مبارزات عدالت‏خواهانه مردم، ولايت و امامت است. هدف قطعنامه عبيداللَّه ‏بن ‏زياد كه نوشته بود: «مردى از خاندان حسين(ع) را زنده مگذاريد». حتى نوشته ‏اند عبيدالله براى دستگيرى و تحويل امام زين‏ العابدين و تحويل او به مأموران پسر زياد، جايزه قرار داد.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: «اللَّه يتوفى الانفس حين موتها». استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

«أبالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة»؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

آنگاه ابن زياد رو به حضرت زينب (س) كرده و گفت: سپاس خدا را كه رسوايتان كرد، شما را كشت و ادعايتان را تكذيب كرد.
زيـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را كه ما را به وسيله پيامبرش محمد(ص) گرامى داشت و از پليدى پاك كرد، تنها فاسق است كه رسوا مى شود و فاجر است كه تكذيب مى شود.
گفت: چگونه ديدى كارى را كه خدا با برادر و خاندانت كرد؟
حضرت فـرمـود: من جز زيبايى نديدم، آنها كسانى بودند كه خدا شهادت را برايشان مقدر كرده بود و آنها هم به قتلگاه خويش آمدند، به زودى خدا ترا با آنها در يك جا جمع خواهد كرد و به محاكمه خواهد كشيد، ببين آنگاه پيروزى از آن كيست، مادرت به عزايت بنشيند پسر مرجانه!
ابن زياد از خشم شعله ور شد، چنانكه گويى قصد جانش را دارد. عمرو بن حريث گفت: اى امير! اين زن است به خاطر گفته هايش نبايد مؤاخذه شود.
ابن زياد گفت: با كشتن حسين و عاصيان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زيـنـب دلـش شـكـسـت و گـريـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را كشتى، خاندانم را اسير كردى، شاخه هايم را شكستى و ريشه ام را بريدى، آرى اگر شفاى تو در اين است شفا گرفته اى.

نكته مهمى كه در اين گفتگوها به چشم مى ‏خورد، اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى اين دو بزرگوار است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى. حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) بهمراه عمه بزرگوار خود به عنوان پيام رسانان كربلاي حسيني و با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداختند و آن را نشانه رفتند و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار دادند.

اسـيـران را بـراى مـدتى كه در تاريخ ضبط نشده در كوفه نگه داشتند در اين مدت به دستور ابن زياد سرهاى شريف شهدا را گاهى بر درگاه كاخ نصب مى كردند و بر روى نى در كوچه هاى كوفه و قبايل اطراف مى چرخاندند.

سپس ابن زياد ملعون درباره اسيران و سرهاى شهدا از يزيد كسب تكليف كرده بود و يزيد به او دستور داده بود اهل بيت رسول خدا (ص) را به شام بفرستد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:55  توسط NC | 

محرم رسيد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:40  توسط NC | 

 

 فهرست:
آغاز مبارزه
حضور اعتراض آميز در مكه
حركت به سوى عراق
ورود به سرزمين كربلا
ماموريت عمر بن سعد
افزايش سپاه دشمن
پيام عمر بن سعد به امام حسين عليه السلام
جنگ طلبى عبيدالله بن زياد
ديدار دو فرمانده
روز تاسوعا
شب عاشورا
روز عاشورا
پس از شهادت امام حسين عليه السلام
ياران شهيد


آغاز مبارزه
پس از هلاكت معاوية بن ابى سفيان در نيمه رجب،(به روايتى در جمادى الاولى) سال 60 قمرى و استقرار فرزندش «يزيد» بر تخت خلافت، تمام تلاش دست اندركاران سلطه اموى بر اين قرار گرفت كه پيش از مخالفت عمومى مردم و اعلان انزجار دست جمعى آنان بر ضد حكومت خليفه نالايق، از بزرگان و صاحب نفوذان امت، بيعت گرفته شود تا ساير مردم نيز به پيروى از آنان، بيعت با خليفه جوان اموى را بر خود فرض و واجب بدانند و بدون ايجاد حادثه اى به آن اقدام كنند. در راستاى همين سياست شيطانى و استبدادى امويان، در نخستين روزهاى حكومت يزيد بن معاويه، نامه اى از سوى او به وليد بن عتبة بن ابى سفيان كه عامل او در مدينه بود فرستاده شد و به وى دستور داده شد تا از تمامى اهالى مدينه، به ويژه از سه شخصيت برجسته، يعنى امام حسين بن على عليه السلام، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر بيعت گرفته شود و اگر امتناع نمودند، با شدت تمام با آنان برخورد كرده و حتى اگر لازم شد، سر آنان را از بدن جدا كرده و به شام ارسال نمايد.

استاندار مدينه با دريافت نامه يزيد، دست به كار شد و پيش از ساير مردم، از امام حسين عليه السلام و عبدالله بن زبير درخواست كرد كه با يزيد بيعت نمايند.

امام حسين عليه السلام پس از گفت و گو با استاندار مدينه و مشاجره لفظى با مروان بن حكم (از سرشناسان بنى اميه در مدينه)، به طور رسمى از بيعت با يزيد امتناع نمود و براى ابراز ناخرسندى خويش از وضعيت موجود، تصميم به خروج از مدينه گرفت

به همين جهت، آن حضرت در آخرين روزهاى رجب سال 60 قمرى به همراه خانواده و بسيارى از وابستگان و ملازمان خود از مدينه به سوى مكه معظمه مهاجرت نمود و سوم شعبان همان سال وارد مكه گرديد. از اين تاريخ تا هشتم ذى حجه (به مدت چهار ماه و پنج روز) در اين شهر مقدس ‍ اقامت نمود.

 

حضور اعتراض آميز در مكه
امام حسين عليه السلام در مكه معظمه با برقرارى جلسات و حضور در مراسم مذهبى و سياسى، بر ضد يزيد بن معاويه و پديده حكومت سلطنتى افشاگرى و مبارزه مى كرد و توجه همگان را به سوى خود جلب نمود. خانه آن حضرت در مكه، تبديل به كانون اعتراض و مخالفت با دستگاه جبار اموى گرديد و حاجيانى كه به قصد زيارت خانه خدا مى آمدند، از هدف هاى مقدس آن حضرت آگاه شده و پس از بازگشت به اوطان خويش، مردم را روشن مى نمودند.

در اندك مدتى حضور اعتراض آميز آن حضرت در مكه به اطلاع شهرهاى مختلف اسلامى رسيد. به همين جهت پيك ها و نامه ها زيادى از مسلمانان انقلابى و مخالفان بنى اميه به سوى امام حسين عليه السلام رهسپار شد و همگى دلالت بر تاييد اعتراض آن حضرت و آمادگى براى يك قيام سراسرى داشت .

در اين ميان، شهر «كوفه» كه از مناطق پرجمعيت و شيعه نشين بود، از خود حساسيت ويژه اى نشان داد و زودتر از همه اعلام حمايت از آن حضرت نمود.

از بزرگان و شيعيان كوفه، نامه هاى زيادى به محضر امام حسين عليه السلام ارسال شد و آن حضرت درخواست گرديد تا با حضور در «كوفه» و در ميان انقلابيون مسلمان، رهبرى قيام را بر عهده گرفته و حكومت فاسد اموى را از ريشه بخشكاند.

شور انقلابى مردم كوفه به حدى رسيده بود كه در اندك مدتى، حدود 12000 نامه براى آن حضرت ارسال كردند و پاى هر نامه را ده ها و يا صدها تن مهر و امضا نمودند. در حقيقت ، مخالفان بنى اميه در كوفه يك جنبش ‍ عظيم مردمى به راه انداختند و منتظر ورود رهبر و امام خويش بودند.

امام حسين عليه السلام پس از بررسى جوانب قضايا و مطالعه در احوال آنان، به خواسته هاى مردم مسلمان و انقلابى كوفه، پاسخ مثبت داد و با اعزام پسر عمش مسلم بن عقيل عليه السلام به سوى آنان، رهبرى نهضت را عملا برعهده گرفت . گرچه نيت آن حضرت بر اين بود كه پس از اتمام اعمال حج فراهم شدن زمينه قيام در كوفه، از مكه به سوى عراق حركت نمايد، وليكن شرايط نامساعدى براى وى پيش آمد كرد و موجب گرديد كه سفرش از زودتر انجام دهد. به آن حضرت اطلاع داده شد كه يزيد بن معاويه با اجير كردن مزدورانى چند، درصدد ترور آن حضرت در حال احرام و اعمال حج برآمده است .

امام حسين عليه السلام جهت قداست و حرمت حرم امن الهى و خنثى كردن توطئه هاى يزيد، ناچار شد كه حجش را به عمره مفرده تبديل كرده و پيش از عيد قربان، از مكه خارج شود و به سوى كوفه رهسپار گردد.

بزرگانى كه براى انجام مراسم حج به مكه آمده بودند، مانند عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر و محمد بن حنفيه با آن حضرت، مشورت و گفت و گو كرده و وى را از عزيمت به سوى عراق برحذر نمودند.

ولى امام حسين عليه السلام تصميم خود را گرفته بود و حاضر نبود با توجيهات و دلسوزى هاى بزرگان مدينه از اين مسافرت صرف نظر كند.

حركت به سوى عراق
امام حسين عليه السلام در روز هشتم ذى حجه سال 60 قمرى از مكه خارج گرديد و با تمام اهل بيت و همراهان خود عازم كوفه شد.

يحيى بن سعيد از سوى برادرش عمرو بن سعيد (عامل يزيد در مكه) ماموريت يافت آن حضرت را از حركت به سوى كوفه بازدارد و وى را به مكه بازگرداند، ولى تلاش و اصرار او بى ثمر بود و امام حسين عليه السلام اعتنايى به گفتار و رفتارش نكرد و به حركت خويش ادامه داد. آن حضرت از مكه تا كربلا چند منزل را طى كرد كه برخى از آن ها عبارتند از: تنعيم، ذات عرق، حاجر، زرود، ثعلبيه، زباله، بطن عقبه، شراف، عذيب هجانات ، قصر بنى مقابل و سرزمين كربلا.

در توقف گاه رزود، خبر شهادت مسلم بن عقيل در كوفه توسط عبيدالله بن زياد، به اطلاع امام حسين عليه السلام رسيد. قافله حسينى پس از گذشتن از توقف گاه شراف، با سپاه يك هزار نفرى حر بن يزيد تميمى روبرو شد. حر بن يزيد از سوى حصين بن نمير ماموريت يافته بود كه در راه ميان مكه و كوفه ورود شد. حر بن يزيد از سوى حصين بن نمير ماموريت يافته بود كه در راه ميان كوفه به گشت زنى پرداخته و در صورت برخورد با قافله امام حسين عليه السلام مانع ورود وى به كوفه گردد. سپاه خسته و تشنه حر بن يزيد پس از روبرو شدن با قافله حسينى، از الطاف و بزرگوارى امام حسين عليه السلام برخوردار شد.

گرچه رفتار حر با امام حسين عليه السلام دوستانه و غيرخصمانه بود، ولى به هر حال او نماينده و فرستاده دشمن امام حسين عليه السلام يعنى عبيدالله بن زياد، عامل يزيد در بصره و كوفه بود كه ماموريت پيدا كرد آن حضرت را رها نكند و او را در تعقيب خود داشته باشد تا دستور بعدى واصل گردد.

در توقف گاه عذيب هجانات نامه اى از عمر بن سعد (فرمانده نظامى سپاه عبيدالله) به حر ارسال گرديد مبنى بر اين كه كار را بر امام حسين عليه السلام تنگ و سخت گير و او را از بيابانى كه فاقد آب و آبادانى باشد، گذر دهد.

 

ورود به سرزمين كربلا
حر بن يزيد بر اساس دستور عمر بن سعد، در سرزمين كربلا كه منطقه اى خشك و غيرآباد بود، راه را به طور كلى بر امام حسين عليه السلام بست و آن حضرت را مجبور به توقف نمود. امام حسين عليه السلام به ناچار در همان جا توقف كرد و آن جا را خيمه گاه خويش قرار داد.

روز ورود آن حضرت به سرزمين كربلا، مصادف بود با روز پنج شنبه، دوم محرم سال 61 هجرى قمرى .

آن حضرت پس از رسيدن به كربلا، پرسيد اين سرزمين چه نام دارد؟ گفتند كربلا است . امام حسين عليه السلام همين كه نام كربلا را شنيد، گفت : اللهم انى اعوذبك من الكرب و البلاء. سپس فرمود: اين، مكان كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اين جا منزل و محل خيام ما است . اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان، قبرهاى ما واقع شود. اين هااز جدم محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به من خبر داده است .

پس در آن جا فرود آمدند و خيمه ها را برپا نمودند و در طرف ديگر، حر بن يزيد با ياران و سپاهيان خويش فرود آمد و خيمه هاى دشمنى و قتال با آل رسول صلى الله عليه و آله را برپا نمود.

 

ماموريت عمر بن سعد
عمر بن سعد بن ابى وقاص كه پيش از ماجراى خونين كربلا، حكم ولايت «رى» (شامل منطقه رى و بخش اعظمى از مناطق مركزى و شمالى ايران) را از عبيد الله بن زياد عامل يزيد بن معاويه گرفته بود، هنوز به اين امر اقدام نكرده بود كه مخالفت اباعبدالله الحسين عليه السلام با يزيد و حركت او به طرف كوفه، آغاز گرديد.

عبيدالله بن زياد در طرفداران بنى اميه در كوفه، عمر بن سعد را به فرماندهى سپاه امويان برگزيد و به وى پيشنهاد فرماندهى سپاه رزمى خويش بر ضد امام حسين عليه السلام را داد. عمر بن سعد كه رابطه و آشنايى قبلى با امام حسين عليه السلام داشت، از پذيرفتن پيشنهاد عبيدالله بن زياد امتناع ورزيد.

عبيدالله بن زياد كه از توانايى هاى عمر بن سعد در مبارزات با خبر بود و وى را مناسب جنگ با امام حسين عليه السلام مى ديد، مى خواست به هر تقدير وى را به اين امر مهم وادار كند. به همين جهت تنفيذ حكومت رى را مشروط به پايان بخشيدن ماجراى قيام امام حسين عليه السلام نمود و عمر بن سعد را ميان دو راه مخير گردانيد: يا نبرد امام حسين عليه السلام و پايان دادن غائله و دست يابى به حكومت رى، و يا نپذيرفتن فرماندهى سپاه بر ضد امام حسين عليه السلام و محروم شدن دائمى از حكومت رى !

عمر بن سعد، شبى را براى انديشيدن و جوانب امر را لحاظ كردن، مهلت خواست . عمر بن سعد در آن شب با خانواده و خواص خود مشورت و گفت و گو كرد. بيشتر آنان، از جمله خواهرزاده اش حمزه بن مغيره وى را از پذيرفتن اين مسئوليت بر حذر داشته و با ادله و شواهدى وى را از عواقب آن بيم دادند. به هر حال عمر بن سعد در آن شب از پذيرفتن فرماندهى لشكر عبيدالله بن زياد منصرف شد، ولى در هنگام خواب، فكرهاى متناقض وى را تحت فشار قرار داد و سرانجام فكر شيطانى بر او غلبه كرد و او را وادار به پذيرش در خواست عبيدالله نمود و بامداد روز بعد، به سوى عبيدالله رفت و اعلام آمادگى نمود. عبيدالله بن زياد وى را به فرماندهى سپاه منصوب كرد و با اختيار كامل به سوى كربلا اعزام نمود.

عمر بن سعد در راس يك سپاه چهار هزار نفرى از كوفه خارج گرديد و در سوم ماه محرم سال 61 قمرى، يك روز پس از ورود امام حسين عليه السلام به كربلا، وارد اين سرزمين گرديد و از آن پس سپاه يكهزار نفرى حر بن يزيد نيز به او پيوست .

 

افزايش سپاه دشمن
علاوه بر لشكر يكهزار نفرى حر و سپاه چهارهزار نفرى عمر بن سعد كه تا سوم محرم به كربلا وارد شده بودند، عبيدالله بن زياد از آن پس هر روز تعداد ديگرى از نيروها را بسيج كرده و به كربلا اعزام مى نمود. در چند روز نخست، حدود بيست و دو هزار نفر، اعم از سواره و پياده نظام به خيل سپاه عمر بن سعد پيوستند.

شمر بن ذى الجوشن (كه در اوائل از سردمداران فرقه ضاله خوارج بود و بعدها به هواداران بنى اميه پيوست) با چهار هزار سپاه جهت كمك به عمر بن سعد، وارد كربلا شد.

از ابتداى ورود اجبارى امام حسين عليه السلام به كربلا، تا سه روز تاسوعا، پيوسته گروه هاى نظامى از كوفه، بصره و طوايف و قبايل اطراف تجهيز شده و براى تقويت سپاه عمر بن سعد وارد سرزمين كربلا شدند.

 

پيام عمر بن سعد به امام حسين عليه السلام
عمر بن سعد پس از استقرار در كربلا، از عروة بن قيس احمسى درخواست كرد كه به نزد امام حسين عليه السلام رفته و از او بپرسد كه براى چه مقصودى به كوفه آمده و هدفش از اين كارها چيست ؟

عروه از جمله كسانى بود كه از كوفه براى امام حسين عليه السلام دعوت نامه فرستاده و وى را به آمدن به كوفه تشويق و ترغيب كرده بود.

به همين جهت از رفتن به نزد امام حسين عليه السلام امتناع كرد و از عمر بن سعد، عذر خواهى نمود. عمر بن سعد كسان ديگرى را نيز انتخاب كرد ولى از آنها با اظهار بهانه اى از پذيرفتن آن شانه خالى كردند. تا اين كه رزم آورى بنام «كثير بن عبدالله شعبى » اين ماموريت را پذيرفت و با احساسات شيطانى خود به عمر بن سعد گفت : اگر دستور دهى، مى توانم حسين بن على را به قتل آورم !

عمر بن سعد گفت : نمى خواهم او را به قتل آورى، ماموريت تو در اين است كه پيام مرا به وى برسانى .

كثير بن عبدالله به سوى خيمه گاه امام حسين عليه السلام روان شد ولى به محض ورود به محوطه، با ابوثمامه صيداوى روبرو شد و ابوثمامه مانع راه يابى وى به خيمه گاه امام حسين عليه السلام شد و به او گفت : اگر ماموريت دارى كه به محضرت وارد شوى، بايد اسلحه ات را به من تحويل دهى و به بدون اسلحه نزد وى حاضر گردى .

كثير نپذيرفت و ميان آن دو، گفت و گوهايى رد و بدل و منجر به دشنام و ناسزاگويى طرفين شد و سرانجام، كثير بدون ديدار با امام حسين عليه السلام به سوى عمر بن سعد بازگشت . عمر به سعد، فرد ديگرى به نام «قرة بن قيس حنظلى» را طلبيد و به وى فرمان داد كه بدون چون و چرا به نزد حسين بن على رود و پيام وى را به آن حضرت ابلاغ كند.

قرة بن قيس به نزد امام حسين عليه السلام رفت و پيام عمر بن سعد را به آن حضرت ابلاغ كرد. امام حسين عليه السلام فرمود: آمدن من به اين سرزمين به خاطر دعوت همشهرى هاى شما بوده است كه با ارسال هزاران نامه مرا به سوى خود خواندند.

هم اكنون اگر ادامه حركت من ناخرسنديد، من اصرارى بر آن ندارم و حاضرم برگردم .

قره بن قيس، پس از گفت و گو با امام حسين عليه السلام از نزد آن حضرت خارج گرديد. وى كه از طايفه «حنظله تميم» بود، رابطه خويشاوندى با حبيب بن مظاهر (از ياران فداكار امام حسين عليه السلام) داشت . به همين جهت و در هنگام بازگشت، با حبيب بن مظاهر به درازا سخن گفت . حبيب، وى را از هدف هاى امام حسين عليه السلام آگاه گردانيد و او از اين كه در سپاه عمر بن سعد است و قصد دشمنى و جنگ با امام حسين عليه السلام را دارد، سرزنش كرد و از او خواست كه سپاه كفر پيشه عمر بن سعد را رها كند.

قرة بن قيس گفت : من پس از ابلاغ پيام امام حسين عليه السلام به عمر بن سعد و پايان دادن به ماموريت خويش، در كار خود انديشه مى كنم .

پس از اين ماجرا نيز ميان امام حسين عليه السلام و عمر بن سعد، پيام هايى مبادله گرديد و با گفت و گوهاى طرفين، مقدارى از حساسيت هاى ابتدايى، كاسته شد و عمر بن سعد بسيار خوشبين شد كه بدون جنگ و خون ريزى با امام حسين عليه السلام مصالحه و غائله را دوستانه پايان بخشد.

 

جنگ طلبى عبيدالله بن زياد
عبيدالله كه از كوفه بر جريان كربلا و نحوه رفتار عمر بن سعد با امام حسين عليه السلام نظارت داشت، حاضر به مصالحه و پايان دادن ماجرا بدون خونريزى نبود و تلاش مى كرد كه اين امر را حادتر كند. به همين جهت در روز هفتم محرم نامه اى براى عمر بن سعد فرستاد و به وى فرمان داد كه ميان امام حسين عليه السلام و رود فرات، حائل گردد و نگذارد كه آن حضرت و يارانش از آب فرات استفاده كنند، تا در فشار قرار گرفته و تسليم گردند. عمر بن سعد كه به خاطر دل بستگى به حكومت رى، حاضر به انجام هر كارى بود، فرمان عبيدالله را بلافاصله به اجرا درآورد. وى، عمر عمرو بن حجاج زبيدى را با پانصد سواره نظام، موكل آب فرات نمود، تا از سپاه امام حسين عليه السلام كسى از اين آب استفاده نكند.

سپاهيان عمر بن سعد از روز هفتم با شدت تمام از آب فرات مراقبت مى كردند و مانع دست رسى ياران امام حسين عليه السلام به آن شدند. وليكن على رغم تلاش پى گير آنان، ياران امام حسين عليه السلام تا شب عاشورا از تاريكى شب استفاده كرده و خود را به رود فرات رسانده و آب خيمه ها را تامين مى كردند. از جمله عباس عليه السلام در اين كار پيش قدم بود.

ابوالفضل العباس عليه السلام در غيرت و وفادارى، ضرب المثل دوست و دشمن است، هرگاه صداى ضجه كودكان تشنه لب را مى شنيد. از خود بى خود مى گرديد و دل به دريا مى زد. آن دلاور هاشمى، در شب همان روزى كه آب را بر روى آنان بسته بودند، به همراه پنجاه نفر از ياران امام حسين عليه السلام وارد شريعه فرات شد و به اندازه لازم، براى خيمه گاه آب آوردند.

 

ديدار دو فرمانده
ممنوعيت آب فرات براى سپاهيان امام حسين عليه السلام از سوى عمر بن سعد، وضعيت ناهنجار و نگران كننده اى ميان طرفين به وجود آورد و احتمال آغاز جنگ و خون ريزى، هر لحظه قوى تر مى شد. امام حسين عليه السلام براى كاهش دادن حساسيت هاى دو سپاه و ايجاد تفاهم ميان طرفين، خواستار ملاقات خصوص با عمر بن سعد گرديد.

عمر بن سعد از پيشنهاد امام حسين عليه السلام استقبال كرد و در شب هشتم محرم در خيمه اى ميان دو لشكر گاه خلوت كرده و تا پاسى از شب با هم گفت و گو كردند. سپاهيان از متن گفت و گوى دو فرمانده بى خبر بودند، ولى همين مقدار را مى دانستند كه آن دو به توافق هاى تازه اى رسيدند.

از ابومخنف، روايت شده است كه ملاقات آن دو، تنها همين يك بار نبود بلكه آنان سه يا چهار بار با يكديگر ملاقات و گفت و گو نمودند.

عمر بن سعد پس از گفت و گو با امام حسين عليه السلام نامه اى رضايت بخش براى عبيدالله بن زياد ارسال كرد و در آن نوشت : خداوند، نائره جنگ ما را خاموش كرد و امر امت را اصلاح نموده است . حسين بن على هم اكنون حاضر است از همان جايى كه آمده است برگردد و يا به سوى يكى از مرزهاى كشور برود و بسان ساير مسلمانان زندگى كند. نه از او بر ضد ما و نه از ما بر ضد او چيزى در ميان نباشد، و يا به جانب شام نزد يزيد بن معاويه رفته و اختلافش را با وى حل و فصل كند. اى عبيدالله، اين پيشامد هم مى تواند موجب خرسندى تو و هم موجب اصلاح امت باشد.

لازم به يادآورى است چيزهايى كه عمر بن سعد در اين نامه به آنها اشاره كرد، برداشت هاى شخصى وى و يا مبالغه گويى اش براى آرام كردن عبيدالله و اصلاح ذات البين بود، زيرا امام حسين عليه السلام كه با هدف امر به معروف و نهى از منكر اقدام به اين قيام نموده بوده، هيچ گاه به شخصى چون عمر بن سعد، چنين تعهدى نمى داد.

به هر حال، نامه عمر بن سعد به دست عبيدالله رسيد. وى پس از خواندن نامه گفت : اين نامه مردى است كه نسبت به اميرش ناصح و نسبت به امتش ‍ مشفق است . بايد پيشنهاد وى را پذيرفت .

شمر بن ذى الجوشن كه در مجلس عبيدالله حاضر بود، برآشفت و به عبيدالله گفت : اى امير، آيا پيشنهاد او را پذيرفته اى ؟ هم اينك حسين بن على با پاى خود در سرزمين تو گام نهاده است و در پهلوى تو جاى گرفته است . به خدا سوگند، اگر امروز است دست تو رهايى پيدا كند، ديگر نمى توانى بر او دست يابى . در آن صورت، او هر روز عزيزترين و نيرومندتر مى گردد و تو ناتوانتر و خوارتر خواهى شد. او را رها مكن و در اختيار خود بگير، در آن صورت هر تصميمى كه درباره اش بگيرى مى توانى جامه عمل بپوشانى .

گفتار خصمانه و تحريك آميز شمر، تاثير بسزايى در عبيدالله به وجود آورد به طورى كه نظرش درباره امام حسين عليه السلام دوباره تغيير كرد و در همان ساعت، نامه شديد اللحنى براى عمر بن سعد نوشت و به اين مضمون فرمان داد كه يا از حسين بن على براى يزيد بيعت بگيرد و يا بر او بتازد و سرش را از بدن جدا كند و تمام ياران او را از دم تيغ بگذراند و بر بدن هاى آنان اسب بتازاند. گرچه اسب تاختن بر بدن هاى آنان، فايده اى ندارد و ليكن چون از زبانم جارى شده است، بايد انجام دهى .

سپس يادآور شد: اى عمر بن سعد، اگر آن چه را به تو فرمان داده ام انجام دهى، در نزد ما عزيز و سربلندى و به آمال خود مى رسى، ولى اگر تمايلى براى نبرد با حسين ندارى، از فرماندهى سپاه معزول بوده و كارهاى سپاه را به شمر ذى الجوشن بسپار. عبيدالله اين نامه را به شمر سپرد و او را روانه كربلا كرد

 

روز تاسوعا
روز نهم ماه محرم كه معروف به تاسوعا است، آخرين روزى بود كه امام حسين عليه السلام و يارانش شبانگاه آن را درك كرده بودند و اين روز به شب عاشورا پيوند خورد. بدين جهت در نزد مسلمانان و محبان اهل بيت عليه السلام از اهميت بالايى برخوردار است . حكومت جمهورى اسلامى و مسلمانان تاريخ ساز ايران اسلامى، اين روز را بسان روز عاشورا گرامى داشته و با اعلان تعطيل رسمى به سوگوارى مى پردازند.

در اين روز مهم، چند رويداد سرنوشت ساز در سرزمين كربلا واقع گرديد كه به آن ها اشاره مى كنيم :

 

1 - ورود شمر به كربلا

شمر بن ذى الجوشن كه در دشمنى به اهل بيت عليه السلام پيش قدم تر از ديگران بود و با حرارت ويژه اى در واقعه كربلا حضور بهم رسانيد، نامه شديد اللحن عبيدالله را در روز نهم ماه محرم به دست عمر بن سعد رسانيد و او را از منظور عبيدالله باخبر گردانيد.

پسر سعد كه نسبت به صلح با امام حسين عليه السلام خوشبين بود و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورده بود، يك باره در برابر نامه عبيدالله قرار گرفت و راه گريزى براى خود نيافت . او على رغم ميلش يا با امام حسين عليه السلام مى بايست نبرد مى كرد و يا فرماندهى را از دست مى داد و براى هميشه از دست يابى به حكومت رى محروم مى شد.

پذيرفتن هرى يك از اين دو راه براى او دشوار بود، ولى حب رياست و هواى نفس، چنان بر وى غلبه يافته بود كه بدون در نظر گرفتن قيامت و موقعيت دينى و اجتماعى امام حسين عليه السلام و قرابت وى با پيامبر صلى الله عليه و آله، راه نخست را انتخاب كرد و با اين نيت كه مى توان امام حسين عليه السلام را به شهادت رسانيد ولى پس از آن، توبه كرد و در پيش ‍ گاه جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله درخواست بخشش نمود؛ ولى اگر حكومت رى را از دست بدهد، هرگز به آن نخواهد رسيد، تصميم گرفت كه فرمان عبيدالله را اجرا كند و با امام حسين عليه السلام به نبرد بپردازد. به همين جهت سپاهيانش را آرايش داد و آنان را آماده حمله نمود.

 

2 -امان نامه براى ابوالفضل العباس عليه السلام
شمر، كه فرمانده پيادگان قشون عمر بن سعد و از عناصر كليدى و پليد واقعه كربلا بود، در عصر روز تاسوعا، امان نامه اى از عمر بن سعد براى چهار فرزند رشيد و دلاور ام البنين عليهاالسلام يعنى عباس، عبدالله، جعفر و عثمان از برادران پدرى امام حسين عليه السلام آورد تا آنان را از سپاه خداجوى و حقيقت طلب امام حسين عليه السلام جدا سازد.

ام البنين، همسر حضرت على عليه السلام داراى چهار فرزند دلاور و فداكار بود كه همگى در ركاب برادر و امامشان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام در كربلا حاضر بودند.

حضرت عباس عليه السلام كه بزرگترين آنان است، از شهرت به سزايى برخوردار بود. وى به خاطر جمال زيبا، قامت موزون، دلاورى، غيرت و شجاعت بى مانندش، به «قمر بنى هاشم» معروف شده بود.

ام البنين از قبيله بنى كلاب بود كه شمر بن ذى الجوشن نيز به همين تبار انتساب پيدا مى كرد. بدين جهت در عصر تاسوعا به نزديكى خيمه گاه امام حسين عليه السلام آمد و با صداى بلند فرياد زد: خواهرزادگانم كجايند؟

امام حسين عليه السلام كه منظور شمر را دانسته بود، به برادران خود فرمود: پاسخ شمر را بدهيد. اگر چه او فاسق است و ليكن با شما قرابت و خويشى دارد.

حضرت عباس عليه السلام به همراه سه برادر خود، در نزد شمر حاضر شدند و از او پرسيدند: حاجت تو چيست ؟ شمر گفت : شما خواهرزادگان منيد.

بدانيد تا ساعتى ديگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از ياران حسين بن على عليه السلام زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آوردم . شما از اين ساعت در امان هستيد، مشروط بر اين كه دست از يارى برادرتان حسين عليه السلام برداريد تو سپاهيانش را ترك كنيد.

حضرت عباس عليه السلام كه كانون وفادارى و معدن غيرت بود، بر او بانگ زد: بريده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات . اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه از ياران برادر و مولايمان حسين عليه السلام دست برداريم و سر در طاعت ملعونان و فرزندان ناپاك آنان درآوريم . آيا ما را امان مى دهى ولى براى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله امانى نيست ؟

شمر از پاسخ دندان شكن فرزندان ام البنين، خشمناك شد و به خيمه گاه خويش برگشت .

هم چنين روايت شده است : در ميان سپاه عمر بن سعد، فردى بود به نام «عبدالله بن ابى محل بن حزام» كه برادرزاده ام البنين عليهاالسلام بود. وى هنگامى كه با خبر شد عمه زادگانش (عباس، عبدالله، جعفر، عثمان) در ميان سپاهيان امام حسين عليه السلام حضور دارند، امان نامه اى از عمر بن سعد براى آنان گرفت و به واسطه غلامش «كزمان» براى آنان ارسال كرد. كزمان، فرزندان ام البنين عليهاالسلام را صدا زد و آنان را امان نامه پسر دايى شان باخبر گردانيد. حضرت عباس عليه السلام و برادرانشان به وى گفتند: به پسر دايى ما سلام برسان و بگو كه ما نيازى به امان نامه شما نيست . امان خدا، بهتر است از امان پسر سميه

 

3 - فرمان حمله عمومى
عمر بن سعد، پس از دريافت نامه عبيدالله بن زياد، احساس كرد، اگر در مبارزه با امام حسين عليه السلام تعلل بورزد، موقعيت خويش را از دست خواهد داد و شمر به جاى او به فرماندهى سپاه خواهد رسيد. بدين جهت در عصر تاسوعا بدون هيچ گونه اخطار قبلى و با دست پاچگى تمام فرمان حمله عمومى به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام را صادر كرد.

وى با گفتن «يا خيل الله اركبى و بالجنة ابشرى» تلاش ‍ نمود تا كردار خويش را بايسته جلوه دهد و روحيات متزلزل سپاهيان خويش را تقويت كند، تا مبادا در نبرد با فرزندزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دچار سردرگمى و سستى و پراكندگى گردند. سپاه كفر پيشه عمر بن سعد، يك پارچه به حركت درآمده و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند.

امام حسين عليه السلام در اين هنگام كه در پيش گاه خيمه خويش، به شمشير تكيه داده و به استراحت مختصر پرداخته بود، با صداى خواهرش ‍ زينب كبرى عليهاالسلام بيدار گرديد و خيل عظيم سپاهيان دشمن را در روبروى خيمه هاى خود مشاهده نمود.

آن حضرت، بلادرنگ برادرش عباس بن على عليه السلام را طلبيد و وى را به همراه بيست تن از ياران فداكارش چون زهير بن قين و حبيب بن مظاهر به سوى سپاه دشمن فرستاد، تا عمر بن سعد را ملاقات كرده و علت آتش افروزى هاى بى حاصل آنان را جويا گردند. حضرت عباس عليه السلام به همراه ياران امام حسين عليه السلام به سپاهيان دشمن نزديك شد و از سركردگان آنان پرسيد: منظور شما از اين حركت بى جا و غوغاها چيست ؟ آنان پاسخ دادند: از امير عبيدالله بن زياد فرمان آمده است كه بايد بر شما عرضه كنيم و آن اين است كه يا در طاعت او درآييد و با وى بيعت كنيد و يا آماده نبرد سرنوشت ساز باشيد!

حضرت عباس عليه السلام فرمود: پس قدرى تامل كنيد تا من اين گزارش را به سرورم حسين عليه السلام برسانم .

حضرت عباس عليه السلام، پيام دشمن را به امام عليه السلام رسانيد. امام حسين عليه السلام به وى فرمود: به سوى ايشان برو و از آنان مهلت بخواه كه امشب را صبر كنند و كار نبرد را به فردا واگذار كنند. چون دوست دارم در شب آخر عمرم مقدارى بيشتر به نماز و عبادت بپردازم و خدا مى داند كه من به راز و نياز با وى و نيايش در درگاهش چه قدر علاقمندم .

حضرت على عليه السلام مجددا پيام امام حسين عليه السلام را به دشمن رسانيد. عمر بن سعد كه مظنون به مسامحه كارى شده بود و شمر را رقيب خود مى ديد، از درخواست امام حسين عليه السلام سرباز زد و گفت : براى حسين، ديگر مهلتى نيست !

ليكن برخى از فرماندهان سپاه، از جمله قيس بن اشعث و عمر بن حجاج بر او اعتراض كرده و گفتند: اگر سپاهيان كفر و شرك از ما مهلت مى خواستند، ما دريغ نمى كرديم ولى مهلت دادن به فرزندزاده رسول خدا صلى الله عليه و آله دريغ مى ورزيم ؟ لازم است او را مهلت دهيد. عمر بن سعد، ناگزير درخواست امام حسين عليه السلام را پذيرفت و پيام داد كه يك شب را به شما مهلت دادم ولى بامدادان فردا اگر بر فرمان امير، سر طاعت فرود نياوريد، فيصله كار را به شمشير مى سپاريم . در اين هنگام، آرامش نسبى حاكم گرديد و هر دو سپاه به خيمه گاه خويش برگشته و منتظر فرا رسيدن روز بعد شدند.

 

شب عاشورا
شب عاشورا از شب هاى بزرگ سال است و براى اين شب همانند شب قدر و شب هاى ديگر سال، اعمال و عبادات ويژه اى است كه در كتاب هايى روايى و ادعيه وارد شده اند. از جمله اين كه اگر كسى اين شب را احيا بدارد، مانند آن است كه به عبادت تمامى فرشتگان، عبادت كرده باشد.هم چنين احياى اين شب، ثوابش برابر هفتاد سال عبادت . درباره زيارت امام حسين عليه السلام و ساير شهيدان كربلا، در اين شب سفارش هاى زيادى شده است .

در اين جابه رويدادهاى اين شب بزرگ در دشت كربلا پرداخته ودرباره آنها به اجمال مطالبى را بيان مى كنيم :

 

1 - خطبه امام حسين عليه السلام
در غروب روز تاسوعا، امام حسين عليه السلام يارانش را در خيمه اى گردآورد و براى آنان خطبه اى ايراد نمود. آن حضرت در بخشى از سخنان خود فرمود: اما بعد فانى لا اعلم اصحابا او فى و لاخيرا من اصحابى و لا اهل بيت ابر و لا اءوصل من اهل بيتى، فجزاكم الله عنى خيرا. اءلا و انى لا اءظن يوما لنا من هؤ لاء، الا و انى قد اذنت لكم، فانطلقوا جميعا فى حل ليس ‍ عليكم منى ذمام . هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملا. اما بعد، من يارانى باوفاتر و بهتر از اصحاب خود سراغ ندارم و خويشاوندانى نيكوكارتر به حقيقت نزديكتر از خويشاوندان خود نمى شناسم، خدا شما را از من نيك عطا فرمايد. ياران من ! متوجه باشيد يك امشب بيش در اين جهان بسر نمى بريم و فردا از دست همگى از اين سرزمين خارج شويد و من بيعت خود را از شما برداشتم و اينك شب تاريك است مى توانيد با كمال آسودگى خود را از چنگال دشمنان برهانيد.

پس از سخنان آن حضرت، برادران و فرزندان و برادرزادگان و عموزادگان يكى پس از ديگرى اظهار داشتند كه ما چنين نخواهيم كرد و تو را تا آخرين قطره خونمان يارى مى كنيم . پيش از همه، برادرش حضرت عباس ‍ عليه السلام سخن گفت و وفادارى و پايدارى خويش را ابراز داشت . سپس ‍ سايرين به او اقتدا كرده و هر كدام به نوعى، وفادارى خويش را اعلام كردند.

امام حسين عليه السلام بار ديگر شروع به سخن نمود و خطاب به فرزندان عقيل بن ابى طالب عليه السلام فرمود: شهادت مسلم بن عقيل در كوفه، شما را كافى است . از سوى من اجازه داريد، اين مكان را ترك كرده و به سرزمين خويش برگرديد.

بنى عقيل با شگفتى تمام اظهار داشتند كه ما چگونه اين جا را ترك كنيم در حالى كه تو در اين جا تنها مانده اى ؟ اگر ما تو را تنها بگذاريم و به اوطان خود برگرديم مردم به ما چه خواهد گفت ؟ آرى مردم مى گويند كه ما از بزرگ و آقاى خويش دست برداشته و در ركاب او تير، نيزه و شمشير به كار نبريم . به خدا سوگند هيچ گاه از شما جدا نمى شويم و جان خويش را فداى شما مى گردانيم .

پس از خويشاوندان آن حضرت، بزرگان اصحاب وى آغاز سخن كردند و هر كدام با كلام و لحن خاصى نسبت به آن حضرت اظهار مودت و وفادارى كردند. افرادى چون مسلم بن عوسجه، سعيد بن عبدالله حنفى، زهير بن قين و يارانى ديگر با شور و حرارتى ويژه، ارادات خويش را ابراز كردند. مضمون سخن همه آنان اين بود: جان هاى ما فداى تو باد.

ما تو را با دست هاى خويش محافظت مى كنيم و چون كشته شويم تكليفى را كه خداوند بر عهده ما گذاشته است انجام داده ايم .

 

2 - سفارش امام حسين عليه السلام به خواهرش زينب عليهاالسلام
از امام زين العابدين عليه السلام روايت شده است كه در شب عاشورا، من در خيمه خود بسترى بودم عمه ام زينب عليهاالسلام از من پرستارى مى كرد و پدرم امام حسين عليه السلام پس از گفت و گو با اصحاب و ياران خود، به خيمه اش رفت . در آن هنگام «جوين » غلام ابوذر، شمشير آن حضرت را اصلاح مى كرد. آن حضرت در بى وفايى دنيا و دل نبستن به آن، شعرى را زمزمه كرد كه مضمونش اين است : اى روزگار، تفو بر تو باد كه در هر بامداد و شبانگاه بسيارى از ياران و دوستان را نابود مى سازى و به عوض، هم اكتفا نمى كنى . آرى سر رشته همه در دست خداست و هر جان دارى به راهى مى رود كه من مى روم .

آن حضرت، اين شعر را دو سه بار تكرار كرد، من از شنيدن آن متوجه شدم كه پدرم از دنيا قطع اميد كرده و مشتاق لقاى الهى است . بسيار نگران و ناراحت شدم و گريه گلوى مرا گرفته بود ولى خوددارى كرده و خود را آرام نمودم . اما عمه ام زينب عليهاالسلام به مجرد شنيدن اين ابيات غم انگيز، سراسيمه شد و يكراست به خيمه پدرم رفت و گفت : اى كاش مرگ مرا در مى يافت و به زندگى ام پايان مى داد و من شاهد چنين روزى نبودم . امروز، گويا مادرم فاطمه زهرا عليهاالسلام، پدرم على عليه السلام و برادرم حسن مجتبى عليه السلام از دنيا رفته اند. اى يادگار گذشتگان و سرپرست بازماندگان، تو چرا؟

امام حسين عليه السلام خواهرش زينب عليهاالسلام را دلدارى داد و به وى فرمود: خواهرم، كارى نما كه شيطان، حلم و بردبارى را از تو نگيرد.

آن حضرت، اشك هاى خواهرش را كه چون باران از چشمش سرازير بود با دست مبارك خود پاك كرد و به وى فرمود: خواهرم، اگر پرنده قطا را به حال خود وا مى گذاشتند، در لانه اش آسوده مى خوابيد.

در اين هنگام، بى تابى زينب عليهاالسلام بيشتر شد و عرض كرد: برادر جان، معلوم است كه تو خود را براى مرگ آماده كرده اى و با اين كار، قلبم را مجروح و طاقتم را طاق كردى !

زينب عليه السلام از شدت ناراحتى و گريه، به زمين افتاد و بيهوش شد. امام حسين عليه السلام كه تلاش زيادى به عمل مى آورد تا خواهرش را آرام كرده و به وى تسلى دهد، با بيهوشى خواهرش زينب عليهاالسلام مواجه گرديد. آن حضرت بر صورت خواهرش آب پاشيد و او را به هوش آورد و سپس به آرامى گفت : خواهرم، آرام باش و از خدا بپرهيز و به اراده او خشنود باش و بدان كه اهل زمين مى ميرند و آسمانى باقى نمى ماند و غير خدا هر چه است، نابود مى شوند جز ذات پاك خداى متعال كه موجودات را آفريده و مردم را مبعوث مى سازد و يكتاى بى همتا است، هيچ چيز ديگرى برقرار نخواهد ماند. جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و پدر، مادر و برادرم از من بهتر بودند، همگى رفتند. بر من و هر مسلمانى لازم است از آنان پيروى كرده و به راه آنان برويم .

آن حضرت، با بيانى شيوا و آرام بخش، خواهرش را تسلى داد و وى را براى هميشه آرام نمود و به وى سفارش كرد كه در شهادت آن حضرت و ساير جوانان بنى هاشم، گريبان ندرد و صورت خود را نخراشد و بى تابى ننمايد. آن گاه، آن حضرت خواهرش را به خيمه من (امام زين العابدين عليه السلام) آورد و خود به جانب يارانش رهسپار گرديد.

 

3 - تنظيم امور خيمه گاه
امام حسين عليه السلام كه تجربيات ارزنده اى از نبرد با دشمنان داشت، با همان ياران اندك خود تمام جوانب جنگ و دفاع را ملحوظ مى داشت و از پيش براى آن تصميم بايسته و لازم را اتخاذ مى كرد. آن حضرت، براى دفاع بهتر و روان تر در برابر تهاجم احتمالى دشمن، دستور داد كه خيمه ها را به يكديگر نزديك كرده و به طناب هاى محكم آن ها را به هم پيوند دهند و در اطراف خيمه ها خندقى حفر كرده و آن ها را از خار و هيزم انباشته كند تا در هنگام هجوم دشمن از سه طرف آنان را با خندق هايى شعله ور مواجه كرده و از يك طرف با نيروهاى تدافعى خويش در برابر دشمن ايستادگى كنند. اين تصميم و تدبير آن حضرت، بسيار اثر بخش و كارساز بود. زيرا بارها دسته هايى از اراذل و گروه هاى جنايت پيشه سپاه عمر بو سعد، قصد هجوم به خيمه گاه امام حسين عليه السلام را نمودند ولى با انبوهى از آتش مواجه شده و از كار خويش منصرف گرديدند.

 

4 - عبادت و تهجد
شب عاشورا، به عنوان آخرين شب زندگانى امام حسين عليه السلام و ياران وفاداراش، براى آنان بسيار مغتنم بود. آنان از اين شب بيشترين و بهترين بهره هاى معنوى و عرفانى را به دست آوردند و تا بامدادان عاشورا به راز و نياز، و مناجات، نماز و قرائت قران پرداختند و روح و روان خود را با تهجد و شب زنده دارى صيقل داده و براى شهادت در راه خدا آماده كردند.

 

روز عاشورا
اين روز، پر آوازه ترين روزهاى سال و خاطره آميزترين تاريخ بشرى است . در ين روز بزرگ، پاى مردى، فداكارى و سربلندى گروه اندكى از انسان هاى به خدا پيوسته و در برابر ده ها هزار مردان جنگى و جنايت پيشه به نمايش ‍ درآمد. اين روز، روز فداكارى امام حسين عليه السلام و ياران باوفاى وى مى باشد و تا ابد به آنان تعلق خواهد داشت . در اين روز، حوادث و رويدادهاى مهمى در سرزمين كربلا به وقوع پيوست كه براى هميشه در تاريخ انسان ها ثبت و درج خواهد ماند.

 

در اين جا به طور گذرا به اهم رويدادهاى روز عاشورا مى پردازيم :

1 - تنظيم سپاه
امام حسين عليه السلام پس از نماز صبح، سپاه خويش را كه متشكل از 32 تن سواره و 40 تن پياده بودند، به سه دسته تقسيم كرد. دسته اول را در بخش ميمنه، دسته دوم را در بخش ميسره و دسته اى را ميان آن دو قرار داد. فرماندهى بخش ميمنه را به «زهير بن قين» و فرماندهى بخش ميسره را به «حبيب بن مظاهر» واگذار كرد و خود در وسط دو سپاه مستقر شد و بيرق سپاه را به برادرش عباس بن على عليه السلام معروف به قمر بنى هاشم سپرد و خيمه ها را در پشت سر قرار داد. عمر بن سعد نيز سپاهيان جنايت پيشه خود را به چند گروه تقسيم كرد. وى، فرماندهى بخش ميمنه را به عمر بن حجاج، فرماندهى بخش ميسره را به شمر بن ذى الجوشن، فرماندهى سواره نظام را به عروه بن قيس و فرماندهى پياده نظام را به شبث بن ربعى واگذار كرد. وى بيرق، ننگين سپاه خود را به غلامش «دريد» سپرد. دو سپاه در برابر يك ديگر صف آرايى كرده و براى آغاز نبرد سرنوشت ساز، لحظه شمارى مى كردند.

2 - اندرزهاى پيش از نبرد
امام حسين عليه السلام براى پيش گيرى از نبرد و خون ريزى نيروهاى دو طرف، تلاش زيادى به عمل آورد و از هر راه ممكن مى خواست از كشتار مسلمانان جلوگيرى نمايد و خون كسى بر زمين نريزد. ولى دشمن كه مغرور از كثرت سپاه خود و قلت ياران امام عليه السلام بود، به هيچ صراطى مستقيم نبود و به هيچ پيشنهادى پاسخ مثبت و كار ساز نمى داند و خواهان تعيين تكليف از راه نبرد و خون ريزى بود. امام حسين عليه السلام در روز عاشورا، برخى از ياران خود را به نزد سپاه دشمن فرستاد تا با آنان گفت و گو كرده و با بيان حقايق و واقعيت ها، آنان را از شرارت و جنايت منصرف كنند. آن حضرت، خود نيز بارها براى اندرز سپاه كفر پيشه دشمن، پا پيش نهاد و با بيان خطبه هايى روشن گر، آنان را به حفظ آرامش و عدم خون ريزى دعوت كرد و از جنگ و مبارزه بازداشت .

ولى جز تعدادى اندك كه از خواب غفلت بيدار شده و حقيقت را دريافتند و به سپاه آن حضرت پيوستند، بقيه آنان در ضلالت و گمراهى خويش باقى مانده و بر آغاز جنگ اصرار مى كردند.

3- پشيمانى حر بن يزيد
حر بن يزيد تميمى كه از فرماندهان جنگاور و دلير عمر بن سعد بود و همو بود كه در وهله نخست، راه را بر امام حسين عليه السلام بست و او را به اجبار و اكراه به كربلا رهسپار گردانيد گردانيد: وقتى بزرگوارى امام حسين عليه السلام و حقيقت خواهى وى را ملاحظه كرد و از سوى ديگر شاهد نيت هاى پليد عمر بن سعد و لشكريان عبيدالله بن زياد و جنايت ها و ستم كارى هاى آنان بود، از خواب غفلت و دنياطلبى بيدار شد و در خود احساس نگرانى و ندامت نمود و در وى دگرگونى شگفتى به وجود آمد. به طورى كه يكباره سپاه كفر پيشه عمر بن سعد را ترك و به سوى خيمه گاه امام حسين عليه السلام رهسپار شد. حر به نزد امام حسين عليه السلام رفت و از آن حضرت در خواست عفو و بخشش نمود و از كردار و رفتارهاى پيشين خود اظهار پشيمانى كرد. امام حسين عليه السلام با مهربانى تمام حر بن يزيد را پذيرفت و از وى استقبال كرد و با رفتار خود موجب تقويت ايمان حر گرديد.

حر براى روشن گرى سپاه دشمن به سوى آنان برگشت و با معرفى خود و چگونگى هدايت يافتنش، آنان را به راه خير و سعادت و پيوستن به سپاه حقيقت جوى امام حسين عليه السلام دعوت كرد.

دشمنان كه از ملحق شدن حر به امام حسين عليه السلام بسيار نگران و ملتهب شده بودند، وى را سنگباران و تير باران كرده و از نزديك شدنش به نيروهاى خود بازداشتند. حر به ناچار به سوى خيمه گاه امام حسين عليه السلام برگشت . پيوستن حر به سپاه امام حسين عليه السلام و سخنرانى وى براى سپاه عمر بن سعد در دفاع از امام حسين عليه السلام، براى عمر بن سعد و ديگر جنگ افروزان دشمن بسيار گران و نگران كننده بود و تاثير زيادى در نيروهاى دشمن به وجود آورد.

4- هجوم سراسرى
سپاه دشمن كه از پيوستن حر و چند نفر ديگر به سپاه امام حسين عليه السلام احساس خطر و ريزش نيرو كرده و ادامه اين وضعيت را به زيان خود مى ديد، فرمان حمله را صادر كرد. عمر بن سعد با رها كردن تيرى به سوى سپاهيان امام حسين عليه السلام جنگ را به طور رسمى آغاز و سپاهيان نگون بخت خود را به نبرد و تهاجم ترغيب و تشويق كرد.

در اندك مدتى دو سپاه به يكديگر نزديك شده و با ابزارهاى جنگى آن روز به نبرد پرداختند. در اين نبرد، شگفتى تاريخ به وقوع پيوست و معادلات نظامى در هم ريخت، و آن، دفاع يك سپاه كمتر از صد نفر كه برخى از آنان را نوجوانان و يا كهن سالان و سالخوردگان تشكيل مى دادند، در برابر يك سپاه چند ده هزار نفرى بود. اين سپاه اندك ، با دلاورى و دليرى تمام از حيثيت و موجوديت خويش و اعتقادات و اصول مذهبى و سياسى خود دفاع و پاسدارى نموده و مغلوب دشمن نشدند.

هر يك از ياران امام حسين عليه السلام با ده ها تن از نيروهاى دشمن به نبرد نابرابر و تن به تن پرداخت ولى هيچ گونه سستى و ترديدى در وى ملاحظه نمى شد و اين روحيه بالاى رزمى اعتقادى براى دشمن، سنگين و كمر شكن بود. ياران امام حسين عليه السلام با سرافرازى، به شرف شهادت نايل شده و يا با ادامه دلاورى، دشمن را مستاصل و زمين گير نمودند.

تصور دشمن در آغاز بر اين بود كه سپاه كم عده امام حسين عليه السلام در لحظات نخستين هجوم سراسرى، نابود شده و از هستى ساقط مى شوند و غائله كربلا به راحتى پايان مى پذيرد، ولى پس از درگير شدن با آنان، تازه فهميدند كه با كوهى استوار از ايمان و عقيده روبرو شدند و از ميان بردن آنان، كار آسانى نيست. ياران امام حسين عليه السلام از بامداد تا عصر عاشورا نبرد را ادامه داده و تا آخرين قطره هاى خون خود از قيام امام حسين عليه السلام پاسدارى كردند.

محدث قمى از محمد بن ابى طالب موسوى روايت كرده است كه در اين نبرد، پنجاه تن از ياران امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند.

5- نبرد انفرادى
دشمن كه از نبرد سراسرى و تهاجمى، نتيجه اى نگرفته بود، به تدريج به سوى نبرد انفرادى روى آورد. زيرا اگر چه سپاه عمر بن سعد جملگى براى نبرد با امام حسين عليه السلام آمده بودند، ولى در ميان آنان مردان زيادى بودند كه جنگ با فرزند زاده رسول خدا صلى الله عليه و آله را روا نداشته و به اكراه و اجبار در سپاه عمر بن سعد قرار گرفته و بودند. بدين جهت در كار نبرد عمومى و هجوم سراسرى تعلل نمى ورزيدند و عمر بن سعد را در رسيدن به مقاصد پليدش ناكام گذاشته بودند.

گفتنى است كه روى كرد به نبرد انفرادى، براى سپاه كم تعداد امام حسين عليه السلام نيز خوش آيند و پسنديده تر بود. زيرا در اين صورت هر يك از ياران امام عليه السلام مى توانست با چندين نفر از سپاه بى انگيزه دشمن نبرد كند و دشمن را در موضع انفعالى قرار دهد. همين امر باعث طولانى تر شدن مبارزات گرديد.

ياران امام حسين عليه السلام يكى از ديگرى با انگيزه ايمان و اعتقاد، از آن حضرت اجازه رزم گرفته و وارد صحنه مى شدند و سرانجام شرافتمندانه جام شهادت را سر مى كشيدند. تعدادى از ياران امام عليه السلام تا پيش از ظهر عاشورا به همين نحو به شهادت رسيدند.

6- نماز ظهر عاشورا
به هنگام ظهر، يكى از ياران امام عليه السلام به نام ابوثمامه صيداوى، آن حضرت را متوجه وقت نماز ظهر كرد. امام حسين عليه السلام كه به نماز اهميت ويژه اى مى داد، دستور داد كه جنگ را متوقف كرده و همگى به نماز پردازند.

پيشنهاد امام حسين عليه السلام مورد موافقت دشمن قرار نگرفت و آنان هم چنان به نبرد خود ادامه مى دادند. امام حسين به ناچار، يكطرفه جنگ را متوقف كرد و با ياران اندك خود نماز ظهر را به صورت نماز خوف (نماز ويژه زمان جنگ) به جاى آورد. ياران آن حضرت دو دسته شده، دسته اى به نماز امام عليه السلام اقتدا كرده و دسته اى دفاع مى نمودند. امام دشمنان هيچ گونه ترحمى به امام عليه السلام و نمازگزاران نكرده و با رها كردن تير، آنان را هدف قرار مى دادند.

برخى از مدافعان امام حسين عليه السلام، دشمن را از اطراف نماز گزاران پراكنده كرده و برخى ديگر خود را سپر تيرها قرار داده و مانع رسيدن آنها به وجود امام حسين عليه السلام مى شدند. سعيد بن عبدالله حنفى، از جمله آنانى بود كه خود را سپر امام عليه السلام قرار داد. وى هر تيرى كه به جانب امام حسين عليه السلام مى آمد، خود را سپر آن مى كرد و آن قدر در اين راه ايستادگى كرد تا نماز امام عليه السلام به پايان رسيد. در آن هنگام به زمين افتاد و به شرف شهادت نايل آمد. علاوه بر زخم شمشير و نيزه، از بدن اين شهيد دلاور، تعداد سيزده چوبه تير يافتند.

7- شهادت ساير ياران
پس از نماز، ياران امام حسين عليه السلام روحيه رزمى تازه اى يافته و به سوى دشمن هجوم آوردند. تمام ياران امام عليه السلام، از جمله جوانان برومند بنى هاشم و فرزندان، برادران، برادرزادگان، خواهر زادگان و عموزادگان آن حضرت به جهاد و دفاع پرداخته و به شهادت رسيدند.

نبرد دلاور مردانى چون زهير بن قين، نافع بن هلال، مسلم بن عوسجه، حبيب بن مظاهر، حر بن يزيد و برير بن خضير از ميان ياران امام حسين عليه السلام و شيرمردانى چون على اكبر عليه السلام، عباس بن على عليه السلام، قاسم بن حسين عليه السلام و عبدالله بن مسلم عليه السلام از جوانان بنى هاشم به ياد ماندنى و فراموش نشدنى است.

نبرد هر يك از آنان، لرزه اى در اركان سپاه كفر به وجود آورد و شهادت آنان تاثير شكننده اى در وجود مبارك امام حسين عليه السلام پديد آورد.

به طورى كه آن حضرت هنگامى كه تنها شد و يك تنه با دشمن نبرد مى كرد، به ياد ياران شهيد خود مى افتاد و گاهى به سوى آنان نظرى مى افكند و آنان را يارى مى طلبيد و مى فرمود: اى عباس، اى على اكبر، اى قاسم، اى زهير، اى حر كجاييد؟

8- مبارزه و شهادت امام حسين عليه السلام
امام حسين عليه السلام پس از آن كه همه ياران خود را از دست داد، بانوان عصمت پناه را در خيمه اى گرد آورد و آنان را تسلى و دلدارى داد و به صبر و شكيبايى سفارش نمود و با قلبى شكسته از آنان خداحافظى كرد.

آن حضرت، فرزندش امام زين العابدين عليه السلام را كه در بيمارى سختى به سر مى برد، جانشين خويش قرار داد و با او نيز وداع كرد و آماده نبرد با دشمن گرديد. امام حسين عليه السلام به تنهايى، ساعاتى چند با دشمن مبارزه كرد و به هر طرف حمله مى كرد گروهى را به هلاكت مى رسانيد.

هرگاه براى آن حضرت فرصتى به دست مى آمد، به خيمه ها بر مى گشت و با حضور خود، كودكان و زنان بى پناه را تسلى مى داد و بار ديگر با آنان خداحافظى مى كرد. شايد مقصود آن حضرت از تردد ميان خيمه و ميدان نبرد، براى آمادگى بيشتر بازماندگانش براى پذيرش شهادت آن حضرت بود. در يكى از خداحافظى ها، فرزند شيرخوار خود را جهت سيراب كردنش به سوى دشمن آورد و از آنها تقاضاى آب براى فرزند شيرخوار خود كرد، ولى سپاه سنگ دل عمر بن سعد به فرزند شش ماهه او رحم نكرد و با هدف تير قرار دادنش، وى را در آغوش پدر غرقه به خون كرد.

امام حسين عليه السلام بدن غرقه به خون على اصغر عليه السلام را به خيمه برگرداند و بار ديگر به مبارزه پرداخت . آن حضرت، زخم هاى فراوانى را در ميدان مبارزه متحمل شد، تا آن كه بر اثر كثرت جراحات به زمين افتاد.

در آن حال نيز دشمنان رهايش نكرده و با ابزارهاى گوناگون، از جمله تير، نيزه، شمشير و سنگ بر بدنش ضرباتى وارد آوردند.

سرانجام، آن حضرت تاب و توان از كف داد و بر خاك گرم كربلا بر زمين افتاد و آماده مهمانى خدا گرديد.

شمر بن ذى الجوشن، با قساوت تمام به سوى بدن خونين آن حضرت رفت، در حالى كه رمقى در بدن شريفش بود، سر مباركش را از قفا جدا كرد و سر بريده را به خولى اصبحى تحويل داد تا به نزد عمر بن سعد منتقل كند.

پس از شهادت امام حسين عليه السلام
دشمنان اهل بيت عليه السلام پس از شهادت جان سوز امام حسين عليه السلام و يارانش، دست از جنايات خويش برنداشتند، بلكه در اين روز غم آلود جنايت هاى ديگرى مرتكب شدند كه به اختصار بيان مى كنيم :

1- غارت خيمه ها
سپاه عمر بن سعد، به ويژه دسته نابكار شمر، پس از شهادت امام حسين عليه السلام به خيمه هاى آن حضرت يورش برده و خيمه ها را غارت كردند و چهارپايان، لباس ها، صندوق ها، اسلحه ها و خوراكى ها را به يغما بردند. آنان، حتى حريم اهل بيت عليه السلام را مراعات نكردند و زيور و لباس هاى زنان را از آن ها ستاندند، به طورى كه زنان اهل بيت عليه السلام به عمر بن سعد پناهنده شده و از شدت جنايت كارى شمر و گروه نابكارش ‍ شكايت كردند و عمر بن سعد به ظاهر، دستور داد كه از غارت خيمه ها دست بردارند.

از حميد بن مسلم روايت شد: به اتفاق شمر بن ذى الجوشن و گروهى از پيادگان، از خيمه ها گذشتيم تا به على بن الحسين عليه السلام رسيديم كه از شدت بيمارى از هوش رفته بود. همراهان شمر گفتند: كه اين بيمار را هم بكشيم ؟

من گفتم : سبحان الله چه بى رحم مردميد شما. آيا اين كودك ناتوان را هم مى خواهيد بكشيد؟ همين بيمارى كه بر او عارض شده، او را كافى است . به هر طريقى بود آنان را از كشتن على بن الحسين عليه السلام بازداشتم، ولى آن بى رحم ها پوستى را كه آن حضرت بر آن خفته بود بكشيدند و به يغما بردند.

2- آتش زدن خيمه ها
دشمنان پس از غارت خيمه ها و به يغما بردن دارايى ها و اشياى موجود بازماندگان، خيمه ها را به آتش كشيدند. در اين هنگام، كودكان و زنان بى سرپرست، از خيمه ها بيرون آمده و به بيابان هاى اطراف گريختند.

راوى گفت : پس از غارت خيمه ها، آن ها را آتش زدند و بانوان مكرمات با سر و پاى برهنه در حالى كه لباس هاى ايشان را ربوده بودند، از خيمه ها بيرون ريختند و صدا به شيون و گريه بلند نمودند و در حال خوارى به اسيرى رفتند.

3- تاختن اسب بر پيكر شهيدان
عمر بن سعد خطاب به سپاه خود گفت : چه كسانى آمادگى تاختن اسب بر كشتگان را دارند؟ ده نفر از آنان اعلام آمادگى كردند كه از آن جمله بودند: اسحاق بن حياة حضرمى، احبش بن مرثد و اسيد بن مالك .

اين عده پس از نعل بندى اسبان خويش بر پيكر شهيدان كربلا، از جمله اباعبدالله الحسين عليه السلام اسب تاختند و پيكرهاى پر از جراحت و بى سر شهيدان را در هم شكستند.

اين گروه نابكار وقتى برگشتند، در نزد عبيدالله بن زياد براى گرفتن جايزه خيانت و جنايت خويش، از كار خود چنين تعريف كردند: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بكل يعبوب شديد الاسر؛ ما كسانيم كه بر بدن حسين و يارانش اسب رانديم به حدى كه استخوانهاى سينه آنان را در زير سم ستوران چون آرد نرم كرديم !

عبيدالله بن زياد، اعتنايى به آن ها نكرد و دستور داد كه جايزه اندكى به آنها بدهند. اين عده پس از قيام مختار بن ابى عبيده ثقفى (در سال 66 ه .ق در كوفه به سزاى اعمالشان رسيدند. به دستور مختار دست و پاى آنان را با ميخ ‌هاى آهنين بر زمين كوبيدند و بر بدنشان آن قدر اسب دوانيدند كه پيش ‍ از هلاكت شدنشان اعضا و اجزاى بدنشان از هم جدا شد

4- ارسال سر مقدس امام حسين عليه السلام به كوفه
عمر بن سعد در عصر عاشورا براى خوش خدمتى بيش تر و اعلام وفادارى به عبيدالله بن زياد و خاندان بنى اميه، دستور داد سر بريده امام حسين عليه السلام را با شتاب به كوفه ببرند و عبيدالله بن زياد را از پايان يافتن غائله كربلا با خبر گردانند.

ماموريت رساندن سر مقدس اباعبدالله الحسين عليه السلام با خولى بن يزيد اصبحى و حميد بن مسلم بود. آنان شب به كوفه رسيدند. در آن هنگام دارالاماره نيز بسته بود. به همين جهت شب را در خانه خويش گذرانده و بامداد روز يازدهم سر مقدس امام حسين عليه السلام را نزد عبيد الله بردند.

سرهاى ديگر شهيدان را پس از بريدن و شست و شو دادن، ميان سركردگان جنايت كار تقسيم كردند تا نزد عبيدالله برده و پاداش بگيرند و بدين وسيله به وى نزديك شوند.

5- اسارت اهل بيت عليه السلام
پس از شهادت اباعبدالله الحسين عليه السلام و ارسال سرهاى شهيدان به كوفه، عمر بن سعد در روز يازدهم محرم، بر كشته هاى خويش نماز گزارد و آنان را دفن نمود، ولى بدن مقدس شهيدان را در بيابان كربلا رها كرد. آنگاه دستور داد زنان، كودكان و بازماندگان واقعه عاشورا را اسير كرده و به كوفه ببرند. هنگام خروج از سرزمين كربلا به خواسته اسيران و يا به دستور عمر بن سعد جهت تازه كردن داغ اسيران و عزيز از دست دادگان، آنان را از كنار پيكرهاى شهيدان عبور دادند.

چون كجاوه هاى بى محمل به قتلگاه رسيدند، اسيران مظلوم اهل بيت عليه السلام از فراز كجاوه ها خود را به زمين انداختند و به سوى شهيدان غرقه به خون خويش شتافتند.

هر كس بدن شهيدى را در برگرفت و بر او مويه و سوگوارى كرد و سپس از او خداحافظى نمود، ولى سوگوارى و گريستن سكينه بر پدرش امام حسين عليه السلام و نحوه خداحافظى اش، سنگ خاره را آب مى كرد. هم چنين عمه اش زينب كبرى عليهاالسلام با اندوه و دل شكسته از شهيدان، به ويژه بدن مقدس برادرش امام حسين عليه السلام خداحافظى كرد. اين آخرين ديدار آنان با بدن عزيزانشان بود.

راوى گفت : به خدا سوگند فراموش نمى كنم زينب دختر على عليه السلام را آن هنگام كه بر برادرش مويه مى كرد و با صداى غمگين و دلى داغدار، خطاب به جدش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله مى گفت : اى محمد، كروبيان بر تو درود فرستادند! اين حسين توست كه با اعضاى پاره در خون خويش آغشته است . اين دختران تواند كه آنان را اسير كرده اند. اى محمد، اين حسين توست كه به دست زادگان زنا كشته شده و پيكر مطهرش بر روى خاك افتاده است و باد صبا بر او خاك و غبار مى افشاند. اى محمد، اين حسين توست كه سرش را از قفا بريده اند و عمامه و رداى او را ربوده اند و...

مرحوم محتشم كاشانى، زبان حال زينب كبرى عليهاالسلام را چنين به نظم درآورده است :

پس با زبان پر گله آن بضعة الرسول
رو در مدينه كرد كه : يا ايهاالرسول

اين كشته فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر، كز آتش جان سوز تشنگى
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهى فتاده، به درياى خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت كه روى دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون، حسين توست

اين شاه كم سپاه كه با خيل اشك و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

پس از آن اسيران را به كوفه و از كوفه به شام منتقل كرده تا بدين صورت، قدرت نمايى نموده و پيروزى خود را به مردم بنمايانند، ليكن غافل از اين كه انقلاب امام حسين عليه السلام از دو بخش تشكيل يافته بود، بخشى كه به وسيله امام حسين عليه السلام و ياران فداكارش تا عصر عاشورا به پايان رسيد و بخشى ديگر از سوى امام زين العابدين عليه السلام، زينب كبرى عليهاالسلام و ديگر اسيران مى بايست اجرا شود.

بخش دوم نيز، همانند بخش اول بسيار موفقيت آميز بود، زيرا حقانيت و مظلوميت اهل بيت عليهم السلام و جنايت بنى اميه و عوامل ستم پيشه آنان، از طريق اسيران به اطلاع ملت خواب زده رسيد و آنان را از خواب غفلت بيدار و به وظايفشان آشنا كرد، بذر حقيقت جويى را در سراسر عالم اسلامى افشاند و همگان را براى احقاق حق و زدودن باطل فرا خواند.

اين بخش از نهضت حسينى، ماجراى مفصل و طولانى دارد كه در نوشتار حاضر نمى گنجد و نياز به نوشتار ديگرى دارد.

6- خاك سپارى شهيدان كربلا
همان طورى كه گفتيم، عمر بن سعد كشته هاى خويش را در روز يازدهم محرم، دفن نمود و در حالى كه كشته هاى اهل بيت عليهم السلام و يارانشان بر زمين مانده بود، كربلا را به قصد كوفه ترك كرد.

گروهى از طايفه بنى اسد كه در «غاضريه»، در نزديكي كربلا ساكن بودند در روز سيزدهم محرم وارد كربلا شده و بر شهيدان نمازگزاردند و آنان را دفن كردند.

به اين طريق كه امام حسين عليه السلام را در همين مكانى كه اكنون معروف است دفن كرده و على بن الحسين عليه السلام را در پايين پاى پدر به خاك سپردند و از براى ساير شهيدان در پايين پاي امام حسي (ع)، قبر بزرگى حفر و همگى را در آن جا دفن نمودند، ولى حضرت عباس عليه السلام را در راه غاضريه (در محل فعلى حرم) دفن كردند.

ياران شهيد
شمار اصحاب و ياران اباعبدالله الحسين عليه السلام - چه آنان كه پيش از شهادت آن حضرت و چه آنان كه پس از شهادت ايشان از دنيا رفته اند - زياد است . گرچه شايسته بود كه نام شرح حال مختصرى از آنان را در اين جا باز مى گفتيم، ليكن به دليل محدوديت اين نوشتار معذوريم .

گفتنى است كه ياران و اصحاب فداكار امام حسين عليه السلام بهترين ياران اهل بيت عليه السلام بودند. چرا كه آنان، دست از زن و فرزند و تعلقات مادى كشيده و به يارى امام شان شتافتند و مظلومانه، ولى قهرمانانه به شهادت رسيدند.

امام حسين عليه السلام با اين كه در شب عاشورا بيعت خويش را از همه باز ستاند و آنان را در بازگشت آزاد گذاشت، امام آنان با نشاط و روحيه اى وصف ناپذير ايستادگى كرده و اعلام وفادارى نمودند و در پاسخ آن حضرت عرضه داشتند: اگر هفتاد بار ما را بكشند، بدن ما را آتش بزنند و دوباره زنده كنند، دست از يارى تو بر نداشته و از تو جدا نمى شويم . ما زندگى پس از تو را نمى خواهيم و خدا زشت سازد زندگى پس از تو را.

به راستى ياران امام حسين عليه السلام در مقام عمل ثابت قدم مانده و با ميل و رغبت از آن حضرت پشتيبانى كرده و خود را فداى وى نمودند. به همين جهت شهيدان واقعه كربلا و ياران فداكار امام حسين عليه السلام، نزد اهل بيت عصمت و ائمه اطهار عليه السلام مقامى بس والا و ويژه اى دارند.

شخصى به امام صادق عليه السلام گفت : اخبرنى عن اصحاب الحسين عليه السلام و اقدامهم على الموت .

فقال عليه السلام : انهم كشف لهم الغطاء حتى راءوا منازلهم من الجنة . فكان الرجل منهم يقدم على القتل ليبادر الى حوراء يعانقها و الى مكانه من الجنة ؛

مرا از ياران امام حسين عليه السلام و چگونگى استقبال آنان از شهادتشان خبر بده .

امام صادق عليه السلام فرمود: حجاب ها از برابر ديدگانشان كنار زده شد، به طورى كه جايگاه خود را در بهشت مى ديدند. به همين جهت هر يك از آنان براى كشته شدن، از ديگران پيشى مى گرفت تا به نعمت هاى الهى و جايگاه خود در بهشت دست يابد.

همين عشق و ايثار بود كه تعداد اندك آنان را در برابر سپاه سى هزار نفرى عمر بن سعد از بامداد تا عصر روز عاشورا، مقاوم و پايدار نمود و با شهادت قهرمانانه خود، لرزه اى بر اركان نظام اموى به وجود آوردند.

گرچه مشهور است كه تعداد ياران شهيد امام حسين عليه السلام 72 تن مى باشد، امام مورخان شمار آنان را تا 140 تن گفته اند كه برخى از شهدا محل اتفاق مورخان هستند و پاره اى از اسامى به صورت گوناگون در منابع تاريخى نقل شده اند.

البته ترديدى نيست، با اضافه شدن شهيدانى كه پيش از شهادت امام حسين عليه السلام و يا پس از شهادت آن حضرت، در كوفه به شهادت رسيده اند، تعداد ياران شهيد آن حضرت از 72 تن تجاوز خواهد كرد. هم چنين درباره شهيدان اهل بيت عليه السلام در كربلا، نظر واحدى ارائه نشده و به اختلاف سخن گفته اند. برخى از مورخان آنان را 22 تن، برخى ديگر هيجده تن و عده اى نيز هفده تن دانسته اند.

در اين جا به اسامى ياران شهيد امام حسين عليه السلام در واقعه كربلا اشاره مى نماييم و آن هايى كه در كوفه به شرف شهادت نايل آمده اند با علامت * مشخص مى شوند:

الف) شهداى بنى هاشم

1- عباس بن على (ابوالفضل العباس عليه السلام)
2- عبدالله بن على عليه السلام
3- جعفر بن على عليه السلام
4- عثمان بن على عليه السلام
5- عبدالله (اصغر) بن على عليه السلام
6- ابوبكر بن على عليه السلام
7- على بن الحسين، معروف به على اكبر عليه السلام
8 - على بن الحسين معروف به على اصغر عليه السلام
9 - قاسم بن الحسن عليه السلام
10 - عبدالله بن الحسن عليه السلام
11 - ابوبكر بن الحسن عليه السلام
12 - محمد بن عبدالله بن جعفر عليه السلام
13 - عون بن عبدالله بن جعفر عليه السلام
14 - عبدالله بن عقيل عليه السلام
15 - جعفر بن عقيل عليه السلام
16 - عبدالرحمن بن عقيل عليه السلام
17 - محمد بن ابى سعيد بن عقيل عليه السلام
18 - عبدالله بن مسلم بن عقيل عليه السلام
19 - محمد بن مسلم بن عقيل عليه السلام
20 - مسلم بن عقيل عليه السلام *
21 و 22 - دو طفل مسلم بن عقيل عليه السلام *

ب) شهداى غير بنى هاشم

1 - ابراهيم بن حصين اسدى
2 - ابوثمامه صيداوى
3 - بوالحتوف بن حارث
4 - ابوامر نهشلى
5 - ادهم بن اميه عبدى
6 - اسلم بن عمرو (غلام امام حسين عليه السلام)
7 - امية بن سعد طائى
8 - انس بن حارث اسدى كاهلى
9 - انيس بن معقل اصبحى
10 - ام وهب بنت عبد (همسر عبدالله بن عمير كلبى)
11 - برير بن خضير همدانى
12 - بشر بن عمرو حضرمى
13 - بكر بن حى تيمى
14 - جابر بن حجاج (غلام عامر بن نهشل تيمى)
15 - جبلة بن حارث سلمانى
16 - جبلة بن على شيبانى
17 - جنادة بن حارث سلمانى
18 - جندة بن كعب انصارى
19 - جند بن حجير خولانى
20 جون (غلام ابوذر غفارى)
21 - جوين بن مالك تميمى
22 - حارث بن امرؤ القيس كندى
23 - حارث بن بنهان
24 - حباب بن حارث
25 - حباب بن عامر تميمى
26 - حبشى بن قيس نهمى
27 - حبيب بن عبدالله نهشلى
28 - حبيب بن مظاهر اسدى
29 - حجاج بن بدر سعدى
30 - حجاج بن مسروق جعفى
31 - حر بن يزيد رياحى
32 - حلاس بن عمرو ازدى
33 - حنظلة بن اسعد شبامى
34 - حنظلة بن عمرو شيبانى
35 - خالد بن عمرو ازدى
36 - رافع بن عبيدالله (غلام مسلم ازدى)
37 - زاهر بن عمرو كندى
38 - زهير بن بشر خثعمى
39 - زهير بن سليم ازدى
40 - زهير بن قين بجلى
41 - زياد بن عريب صائدى
42 - زياد بن معقل جعفى
43 - سالم (غلام بنى مدينه)
44 - سالم (غلام عامر عبدى)
45 - سعد بن حارث انصارى
46 - سعد (غلام اميرمؤ منان عليه السلام)
47 - سعد (غلام عمرو بن خالد)
48 - سعيد بن عبدالله حنفى
49 - سليمان بن مضارب بجلى
50 - سليمان بن رزين (غلام امام حسين عليه السلام)
51 - سوار بن منعم نهمى
52 - سويد بن عمرو خثعمى
53 - سيف بن حارث جابرى
54 - سيف بن مالك عبدى
55 - شبيب (غلام حارث بن جابرى)
56 - شوذب (غلام بنى شاكر)
57 - ضر غامة بن مالك عائذى
59 - عابس بن ابى شبيب شاكرى
60 - عامر بن حسان طائى
61 - عامر بن مسلم عبدى
62 - عباد بن مهجر جهنى
63 - عبدالله بن بشر خثعمى
64 - عبدالله بن عمير كلبى
65 - عبدالله بن عروه غفارى
66 - عبدالله بن عفيف ازدى *
67 - عبدالله بن يقطر *
68 - عبدالله بن يزيد عبدى
69 - عبيدالله بن يزيد عبدى
70 - عبدالاعلى بن يزيد كلبى *
71 - عبدالرحمن بن عبدالرب انصارى
72 - عبدالرحمن بن عبدالله بن يزنى
73 - عبدالرحمن بن عروه غفارى
74 - عبدالرحمن بن عبدالله ارحبى
75 - عبدالرحمن بن مسعود تيمى
76 - عقبة بن صلت جهنى
77 - عمران بن كعب اشجعى
78 - عمر بن جناده انصارى
79 - عمر بن ضبيه ضبعى
80 - عمر بن خالد صيداوى
81 - عمرو بن خالد صيداوى
82 - عمرو بن عبدالله جندعى
83 - عمرو بن قرضه انصارى
84 - عمرو بن كعب صائدى
85 - عمرو بن مطاع جعفى
86 - عمار بن حسان طائى
87 - عمار بن سلامه دالانى
88 - عمار بن طلخب ازدى *
89 - عمير بن عبدالله مذحجى
90 - قارب (غلام امام حسين عليه السلام)
91 - قاسم بن حبيب ازدى
92 - قاسط بن زهير تغلبى
93 - قرة بن ابى قرة غفارى
94 - قعنب بن عمر نمرى
95 - قيس بن مسهر صيداوى *
96 - كردوس بن زهير تغلبى
97 - كنانة بن عتيق تغلبى
98 - مالك بن سريع جابرى
99 - مجمع بن عبدالله عائذى
100 - مجمع بن زياد جهنى
101 - مسلم بن عوسجه اسدى
102 - مسلم بن كثير ازدى
103 - مسعود بن حجاج تيمى
104 - مقسط بن زهير تغلبى
105 - منجح (غلام امام حسين عليه السلام)
106 - موقع بن ثمامه اسدى
107 - نافع بن هلال جملى
108 - نصر (غلام اميرمؤ منان عليه السلام)
109 - نعمان بن عمرو راسبى
110 - نعيم بن عجلان انصارى
111 - واضح (غلام حارث سلمانى)
112 - وهب بن عبدالله كلبى
113 - هانى بن عروه مرادى *
114 - يحيى بن سليم مازنى
115 - يزيد بن ثبيط عبدى
116 - يزيد بن حصين همدانى
117 - يزيد بن زياد كندى
118 - يزيد ين مغفل جعفى

براي استفاده از منابع و پاورقي هاي اين متن، به كتاب روزشمار تاريخ اسلام (ماه محرم) در انتشارت دارالثقلين، مراجعه نماييد.
باتشكر از:
www.stv14.com/ashu/main.htm

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:33  توسط NC | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:45  توسط NC | 

من از خدا خواستم به من توان و نيرو دهد و او بر سر راهم مشكلاتي قرارداد تا نيرومند شوم.

من از خدا خواستم  به من عقل و خرد دهد و او پيش پايم مسايلي گذاشت تا آنها را حل كنم.

من از خدا خواستم  به من ثروت عطا كند و او به من فكر داد تا براي رفاهم بيشتر تلاش كنم.

من از خدا خواستم  به من شهامت دهد و او خطراتي در زندگيم پديد آورد تا بر آنها غلبه كنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر كشيده‌اي را نشانم داد تا به آنها محبت كنم.

من از خدا خواستم  به من بركت دهد و خدا به من فرصت‌هايي داد تا از آنها بهره ببرم.

من هيچكدام از چيزهايي را كه از خدا خواستم، دريافت نكردم

ولي به همه چيزهايي كه نياز داشتم رسيدم

  حسام طوطي

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:15  توسط NC | 
www.ggssmm.blogfa.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:51  توسط NC | 
 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:55  توسط NC | 

1ـ او با سر بزرگ متولد شد
وقتي انيشتن به دنيا آمد خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبيعي بازگشت.

 حافظه‌اش به خوبي آنچه تصور مي‌شود، نبود
مطمئناً انيشتن مي‌توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند، اما براي به يادآوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است.

 

3ـ او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد، آنها باعث تغيير درك عامه مردم از علم مي شود.

 

4ـ او در آزمون ورودي دانشگاه رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگي، انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است كه تا كنون متولد شده، در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد. وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛ او گفت: آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

 

5ـ علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود. سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي‌پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي‌شناسند و يا نمي‌شناسند. پس اين مورد قبول واقع شدن [آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

 

6ـ او فقط يكبار رانندگي كرد

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان‌اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي‌كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني‌ها در ميان شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي‌داد و بيشتر اوقات راننده‌اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد: چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده‌اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند، سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود. انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي‌شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تميز دهد.
او قبول كرد، اما كمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد. دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد!" سپس انيشتن از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد، به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

 الهام گر او يك قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نما به عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد. بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

 

8ـ راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:51  توسط NC | 
12.jpg

13.jpg

16.jpg

2.jpg

25.jpg

29.jpg

30.jpg

32.jpg

33.jpg

38.jpg

39.jpg

47.jpg

49.jpg

55.jpg

58.jpg

63.jpg

66.jpg

67.jpg

68.jpg

7.jpg

91.jpg

98.jpg

99.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 9:42  توسط NC | 

 

روزي فرشته‌اي از فرمان خدا سرپيچي كرد سپس فرشته از اشتباهش پشيمان شد و از خداوند تقاضاي بخشش كرد. خداوند با مهرباني نگاهي به فرشته انداخت و فرمود:

من تو را تنبيه نمي‌كنم ولي تو بايد كفاره گناهت را بپردازي. حالا كاري را به تو محول مي‌كنم به زمين برو و با ارزش‌ترين چيز دنيا را براي من بياور.

فرشته خوشحال از اين كه فرصتي براي بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمين رفت. سالها در روي زمين به دنبال باارزش‌ترين چيز دنيا گشت. روزي به يك ميدان جنگ رسيد. سرباز جواني را يافت كه به شدت زخمي شده بود. مرد جوان در دفاع از كشورش با شجاعت جنگيده بود وحالا در حال مرگ بود. فرشته آخرين قطره خون سرباز را برداشت و با سرعت  به بهشت بازگشت.  خداوند فرمود: به راستي كه تو چيز باارزشي آورده‌اي سربازي كه وجود و هستي‌اش را تقديم كشورش مي‌كند براي من خيلي عزيز است ولي برو كمي بيشتر بگرد.

فرشته به زمين بازگشت و به جستجوي خود ادامه داد. سالهاي زيادي در شهرها، جنگل‌ها  و دشتها گشت. سرانجام روزي در بيمارستاني بزرگ، پرستاري را ديد كه بر اثر يك بيماري در حال مرگ بود. پرستار از افرادي مراقبت كرده بود كه اين بيماري را داشتند و آنقدر صادقانه كار كرده بود كه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پريده در رختخواب خود خوابيده بود و نفس نفس مي‌زد. در حالي كه پرستار نفس‌هاي آخرش را مي‌كشيد، فرشته آخرين نفس پرستار را برداشت و با سرعت به سمت بهشت رفت. در آنجا به خداوند گفت: خدايا! مطمئن هستم كه آخرين نفس اين پرستار فداكار با ارزشمندترين چيز دنيا است.

خداوند پاسخ داد: اين نفس هم چيز با ارزشي است. كسي كه زندگي‌اش را فداي ديگران مي‌كند به يقين از نظر من با ارزش است ولي برگرد و دوباره بگرد!  فرشته براي جستجوي دوباره به زمين  بازگشت و سالهاي بيشتري كندوكاو كرد. يك شب با مرد شروري كه بر اسبي سوار بود ، در جنگل مواجه شد. مرد به شمشير و نيزه مجهز بود و مي‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگيرد. او به كلبه كوچكي رسيد كه محل زندگي جنگلبان و خانواده اش بود. نور از پنجره بيرون مي‌زد. مرد شرور از اسب پايين آمد و از پشت پنجره به داخل كلبه چشم دوخت. زن جنگلبان را ديد كه پسرش را مي‌خواباند و صداي او را شنيد كه به فرزندش دعا ياد مي‌داد. چيزي درون قلب سنگي مرد ذوب شد. آيا دوران كودكي خودش را به ياد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشك شده بود و همان جا از رفتار و فكر پليد و زشت خود پشيمان شد و توبه كرد. فرشته قطره‌اي اشك از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز كرد. خداوند فرمود: اين قطره اشك با ارزش‌ترين چيز در دنياست، براي اين كه اين اشك آدمي است كه توبه كرده و توبه درهاي بهشت را باز مي‌كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 17:22  توسط NC | 


1- کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،انسانهاي منطقي هستند .
 

2- کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند ،دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند .

 

3- کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند .
 

4-کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند .
 

5- کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .
 

6- کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .
 

7- کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.
 

8- کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .
 

9- کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زننداحتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.
 

10-کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند ، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:51  توسط NC | 
تاحالا ديده بوديد كه ادم برفي بخواد خودش رو دار بزنه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:4  توسط NC | 
عكس جالب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:3  توسط NC | 
وقتي يه گربه موشواره رو به جاي موش اشتباه مي گيره!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 14:1  توسط NC | 
تار عنکبوت يخ زده!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:58  توسط NC | 

كاردستي زمستان با يك قطره آب يا شبنم در دل طبيعت

كاردستي زمستان با يك قطره آب يا شبنم در دل طبيعت

كاردستي زمستان با يك قطره آب يا شبنم در دل طبيعت

كاردستي زمستان با يك قطره آب يا شبنم در دل طبيعت

كاردستي زمستان با يك قطره آب يا شبنم در دل طبيعت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:55  توسط NC | 
عكسي از بي نظير بوتو و فرزندانش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:53  توسط NC | 

 

مي‌گويند روزي شيطان تصميم گرفت از كار خود دست بكشد، بنابراين اعلام كرد ابزارش را با قيمتي مناسب به فروش ميگذارد. پس وسايل كارش را كه شامل خودپرستي، نفرت، حسرت، تنبلي و... مي‌شد به نمايش گذاشت. اما شيطان حاضر نبود يكي از اين ابزارها را كه بسيار كهنه و كاركرده به نظر مي‌رسيد،  با قيمتي ارزان بفروشد. كسي از او پرسيد: اين وسيله گران قيمت چيست؟ شيطان گفت: نوميدي و افسردگي است . پرسيدند: چرا اين همه گران است؟ شيطان گفت: زيرا اين وسيله براي من بيش از ابزار ديگر مؤثر بوده است. هرگاه ساير وسايلم بي اثر مي‌شوند، تنها با اين وسيله مي‌توانم قلب انسانها را بگشايم و كارم را انجام دهم. اگر بتوانم كسي را وادار كنم كه احساس نااميدي، ياس، دلسردي، مطرود بودن و تنهايي كند. مي‌توانم با او هر چه مي‌خواهم يكنم. من اين وسيله را روي همه انسانها امتحان كرده‌ام و به همين دليل اين همه كهنه است.

 

استخري جالب براي اسكلت ها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:29  توسط NC | 
عکس جالب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:53  توسط NC | 
Ashoora.jpg

Ashoora1.jpg

Ashoora2.jpg

 

Ashoora3.jpg

Ashoora7.jpg

Saghi.jpg

 

normal_teshne8lk.jpg

 

normal_w_moharam_10.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:51  توسط NC | 
2.jpg

5.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:18  توسط NC | 
bgbthyu.jpg

esdfwer34.jpg

 

nhjyurtf.jpg

rf45nmjk.jpg

 

zxauiop09.jpg

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:5  توسط NC | 
cakes_02.jpg

 

cakes_03.jpg

cakes_04.jpg

 

cakes_09.jpg

 

cakes_10.jpg

cakes_16.jpg

 

cakes_17.jpg

 

cakes_22.jpg

cakes_23.jpg

 

cakes_24.jpg

 

cakes_31.jpg

cakes_27.jpg

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:0  توسط NC | 

 

كودك ده ساله‌اي كه دست چپش را در يك حادثه از دست داده بود براي تعليم فنون رزمي به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي‌تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه‌ها ببيند.

در طول 6 ماه استاد فقط روي بدن‌سازي كودك كاركرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي‌شود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن يك فن كار كرد. و سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهي نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري آتن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشور انتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد در راه بازگشت به منزل كودك از استاد راز پيروزي‌اش را پرسيد!؟ استاد گفت: دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!

نتيجه اخلاقي:

راز موفقيت در زندگي  "داشتن امكانات"  نيست؛ بلكه استفاده از  "بي امكاني"  به عنوان نقطه قوت است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:45  توسط NC | 

قابل توجه ناامیدهای محترم که با داشتن تنی سالم و هوشی سرشار باز هم ناله شان هواست

برگرفته از سایت گوناگون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:18  توسط NC | 
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگان و سيدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظيمى كه از بزرگترين نهضتهاى جهانى و پرثمرترين آنها براى ملتهاى روى زمين به شمار مى رود. اين نهضت ، سير تاريخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزاد نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپيچى از حكومت ظلم و ظالم ستيزى ، برانگيخت.............

از طرف دوست عزیزم حسین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:14  توسط NC | 
                          
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:13  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:11  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:8  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:6  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:4  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:1  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:46  توسط NC | 

مرد مقدسي به نام «يانادي كاندايا» ادعا مي‌كرد پاهايش قدرت شفابخش دارد چرا كه او با قرار دادن پاهايش روي بدن چند بيمار، باعث شفاي آنها شد. اما بعد از اين حادثه  مردم محلي  خيال مي‌كردند اگر دست به پاهاي او بزنند مشكلات جسمي و روحي آنان شفا پيدا خواهد كرد و حرفهاي  «يانادي» را باور مي‌كردند.

به گفته پليس هند دو مرد غريبه كه مشكل پزشكي داشتند، چند روز پيش به اين مرد پر مدعا كه در روستايي نزديك شهر تيروپاتي (حيدرآباد) زندگي مي ‌كند مراجعه كردند تا از او كمك بخواهند و چند روز بعد ظاهراً براي قدرداني از كمكش كه اندكي از بيماري بهبود يافته بودند برگشتن و از آنجا كه پيرمرد مقدس اهل ميگساري بود  دو مرد غريبه او را براي ميگساري دعوت كردند و وقتي حسابي او را مست كردند پاي راستش را از زير زانو بريدند و با خود بردند و او را در گوشه‌اي از خيابان به حال خود رها كرده و متواري شدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 14:43  توسط NC | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:53  توسط NC | 
cat.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15:48  توسط NC | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:13  توسط NC | 
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:30  توسط NC | 

خود را بهتر بشناسيد!

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد.

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:23  توسط NC | 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:28  توسط NC | 

10 فرمان براي شادابي پوست

آب :
نوشیدن مقادیرکافی آب در هرروز ، به پوست کمک می کند که ظاهری صاف ، نرم ،انعطاف پذیرو جوان تر داشته باشید.

 ویتامین c:
ویتامین cبه بدن کمک می کند تا با عفونتها و بیماریها مبارزه نماید .سیستم ایمنی را تقویت کرده و نیزبهبود بیماری را تسریع می کند.
مرکبات ، توت ها ، کوجه فرنگی ، گل کلم و کلم بروکلی همگی از جمله مواد غنی از ویتامین c هستند.

 چای سبز:
چای سبز غنی از اکسیدان ها است . همچنین نشان داده شده است که مسبب کاهش سطح کلسترول ، تقویت عملکرد ایمنی و کاهش ریسک ابتلا به برخی سرطانها می شود .
با مصرف چای سبز شما متوجه کاهش وزن خود می شوید، در حالی که از کافئین دریافتی خود نیز احساس رضایت می کنید.

 سویا:
پروتئین های سویا غنی از آمینو اسیدها ، ویتامین E و بسیاری از آتی اکسیدان ها هستند . این موارد موجب می شوند که پوست ، مرطوب و بدون چروک باقی بماند

 اسیدهای چرب ضروری :
اسیدهای چرب ضروری (EFAS) مانند امگا 3 و امگا 6 که به عنوان چربی های خوب شناخته می شوندبه عملکرد سلولی کمک می کند . مانند سایرغذاهای مفید ، اسیدهای چرب ضروری به سلول ها کمک می کند تا اعمالشان را به درستی انجام داده و از این رو سبب پاکسازی پوست ، جلوگیری از ایجاد لک های پوستی ، کاهش چروک ها ، بهبود و سلامت مو و رشد ناخن می گردند.

 شیر:
شیر غنی از کلسیم ، ویتامین های B2 ،B12و D است . کلسیم به همراه ویتامین D که اقزایش دهنده جذب کلسیم می باشد . به حفظ استخوانهای محکم و دندانهایی سالم کمک می کند . ویتامین B2و B12 برای رشد گلبول های قرمز خون که حاملین اکسیژن مورد نیاز سلول ها هستند ، ضروری است . این مواد کمک می کند تا پوست و مو سالم تر و زنده تر به نظر برسند .

 سبزیجات :
سبزیجاتی مانند اسفناج و کلم پیچ غنی از ویتامین A,E,C و آهن فیبرهستند . که برای زیبایی چهره مهم است .

 ماست :
از آنجا که ماست یک فرآورده لبنی است تمام خواص شیر برای آن قابل ذکر است .
ماست همچنین حاوی باکتری های مفیدی است که به هضم غذا موادغذایی کمک کرده ، سیستم ایمنی را تقویت کرده و زمانی که به عنوان ماسک استفاده می شود ، می تواند سبب آبرسانی و پاکسازی پوست شود.

 سیر:
این ماده اعجاب انگیز سبب کاهش فشارخون ، کاهش کلسترول و حتی پیشگیری از سرطان می شود. این ماده غذایی سرشار از آنتی اکسیدان ها است که کمک می کند شما جوان بمانید.

 شکلات :
شاید شکلات بهترین ماده غذایی برای حفظ سلامتی در دنیا نباشد اما از طریق افزایش میزان اندورفین ها و سروتونین اثرات مثبتی برروی خلق و خوی شما می گذارد. و سبب آرامش و احساسی خوشایند در شما می شود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 15:16  توسط NC | 

از خودت بپرس من راجع خودم چگونه می اندیشم؟  و قبل از اینکه پاسخ دهی به این موارد توجه کن :

1ـ هيچ وقت راجع به خودت منفي فكر و صحبت نكن. اين يعني مخالفت با خدا.

2ـ به قدرتهايي كه خداوند به تو عطا كرده خوب بينديش آنچنانكه هيچ كس ديگر اين گونه فكر نكرده باشد

3ـ هرگز خود را با ديگران مقايسه نكن. به خود اعتماد و اطمينان ببخش و هرگز وقتت را براي آن كه خودت را شبيه ديگران كني هدر نده.

4ـ روي توانايي‌هايت تمركز كن نه به محدوديت‌هايت. به ياد داشته باش كه خداوند در تو زندگي مي‌كند.

5ـ ببين چه كاري را دوست داري انجام دهي، آن را انجام بده و سعي كن آن را خوب انجام دهي.

6ـ شهامت ايجاد تغيير درخودت را داشته باش و سعي كن خدا از تو راضي باشد نه خلق خدا.

7ـ بياموز كه انتقاد پذير باشي و سعي كني كه اين انتقادات تو را بسازد نه آن كه اعتمادت را سلب كند.

8ـ به جاي اين كه ديگران ارزش هايت را تعيين كنند خودت اين كار بكن جرا كه در غير اينصورت فقط مدت كوتاهي در تو تغيير ايجاد مي‌كنند.

9ـ براي يافتن منابع سرشار اطمينان و اعتماد به نفس در وجودت تمركز كن

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:0  توسط NC | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:31  توسط NC | 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:30  توسط NC | 

روان شناسي شخصيت

 

فرض كنيد متولد 8 مهر ماه 1355 هستيد مهر،  ماه هفتم سال است پس:
2=1+1=11=0+7+3+1=1370=8+7+1355

شماره تولد 2 است و اكنون مي‌توانيد آنچه را كه مربوط به اين شماره است با خود مطابقت دهيد. تفسير اعداد:

 

1ـ خالق مبتكر

يك‌ها پايه و اساس زندگي هستند. هميشه عقايد جديد و بديع دارند و اين حالت در آنها  طبيعي است. هميشه دوست دارند تمامي كارها و مسائل بر حول محوري كه آنها مي‌گويند و تعيين مي‌كنند در گردش باشد و چون مبتكر هستند گاهي خودخواه مي‌شوند با اين حال يكها به شدت صادق و وفادارند و به خوبي مهارتهاي سياسي را ياد مي‌گيرند. هميشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالباً رهبرو فرمانده هستند چون عاشق اين هستند كه بهترين باشند در استخدام خود بودن و براي خود كار كردن بزرگترين كمك به آنهاست ولي بايد ياد بگيرند عقايد ديگران ممكن است بهتر باشد و بايد با رويي باز آنها را نيز بشنوند.

 

2ـ پيام‌آور صلح

دوها سياستمدار به دنيا مي‌آيند. از نياز ديگران خبر دارند و غالباً  پيش از ديگران به آنها فكر ميكنند. اصلا تنهايي را دوست ندارند. دوستي و همراهي با ديگران برايشان بسيار مهم است و مي‌تواند آنها را به موفقيت در زندگي رهنمون سازد. اما از طرف ديگر چنانچه در دوستي با كسي احساس ناراحتي كنند، ترجيح مي‌دهند تنها باشند از آن  جايي كه ذاتاً خجالتي هستند بايد در تقويت اعتماد به نفس خود تلاش و با استفاده از لحظه‌ها و فرصتها آنها را از دست ندهند.

 

3ـ قلب تپنده زندگي

سه‌ها ايده‌آليست هستند بسيار فعال، اجتماعي و جذاب، رمانتيك و بسيار بردبار و پر تحمل خيلي كارها را با هم شروع مي‌كنند اما همه آنها را پيگيري نمي‌كنند. دوست دارند كه ديگران شاد باشند و براي اين كار تمام تلاش خود را به كار مي‌گيرند. بسيار محبوب  اجتماعي و ايده آليست هستند اما بايد ياد بگيرند كه دنيا را از ديد واقع گرايانه‌تر ببينند.

 

4ـ محافظه كار

چهارها بسيار حساس و سنتي هستند. آنها عاشق كارهاي روزمره روتين و پيرو نظم و انضباط هستند و تنها زماني وارد عمل مي‌شوند كه دقيقاً  بدانند چه كاري بايد انجام دهند. به سختي كار و تلاش مي‌كنند عاشق طبيعت و محيط خارج از خانه هستند بسيار مقاوم و با پشتكار هستند. اما بايد ياد بگيرند كه انعطاف‌پذيري بيشتري داشته و يا مهربان‌تر باشند.

 

5ـ ناهماهنگي با جماعت

پنج‌ها جهانگرد هستند و كنجاوي ذاتي، خطرپذيري و اشتياق سيري ناپذيري آنها به جهان هستي و ديدن محيط اطراف خود غالباً برايشان دردسر ساز مي‌شود. آنها عاشق تنوع هستند و دوست ندارند مانند درخت در يك جا ثابت بمانند تمام دنيا مدرسه آنهاست و در هر موقعيتي به دنبال يادگيري هستند سوالات آنها هرگز تمام نمي‌شود. آنها به خوبي ياد گرفته‌اند كه قبل از اقدام به عمل، تمامي جوانب كار را سنجيده و مطمئن شوند كه پيش از نتيجه‌گيري تمامي حقايق را در نظر قرار داده‌اند.

 

6ـ رمانتيك و احساساتي

شش‌ها ايده‌آليست هستند و زماني خوشحال مي‌شوند كه احساس مفيد بودن كنند. يك رابط خانوادگي بسيار محكم براي آنها از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. اعمالشان بر تصميم‌گيري‌هايشان مؤثر است و آنها حس غريب براي مراقبت از ديگران و كمك به آنها دارند. بسيار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگي مي‌شوند عاشق هنر و موسيقي هستند. دوستاني صادق و در دوستي ثابت قدم هستند. شش‌ها بايد بين چيزهايي كه مي‌توانند آنها را تغيير دهند و چيزهايي كه نمي‌توانند تفاوت قائل شوند.

 

 عاقل و خردمند

هفت‌ها جستجوگر هستند آنها هميشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفي بوده وبه سختي اطلاعات بدست آمده را با ارزش حقيقي آن مي‌پذيرند. احساسات هيچ ارتباطي با تصميم‌گيريهاي آنها ندارد با اين كه در مورد همه چيز در زندگي سوال ميكنند اما دوست ندارند مورد پرسش قرار گيرند و هيچگاه كاري را ابتدا به ساكن به سرعت شروع نمي‌كنند. شعار آنها اين است كه به آرامي مي‌توان مسابقه را برد. آنها فيلسوفهاي آينده هستند طالبان علم كه به هر چه ميخواهند مي‌رسند و سوال بي جوابي ندارند. مرموز هستند و در دنياي خودشان زندگي ميكنند و بايد ياد بگيرند در اين دنيا چه چيزي قابل قبول است و چه چيزي نه.

 

8ـ آدم گله كننده

هشتها حلال مشكلات هستند اساسي و حرفه‌اي سراغ مشكل رفته و آن را حل ميكنند قضاوت را دوست دارند و بسيار مصمم هستند وطرحها و نقشه‌هاي بزرگي دارند و دوست دارند زندگي خوبي داشته باشند. مسئوليت افراد را به عهده ميگيرند و مردم را با هدف خاص خود مي‌بينند. با شرايط ويژه‌اي اين امكان را به وجود مي‌آورند كه ديگران هميشه آنها را نمي‌بينند.

 

9ـ اجرا كننده و بازيگر

نه‌ها ذاتاٌ هنرمند هستند. بسيار دلسوز ديگران و بخشنده بوده و آخرين پول جيب خود را نيز براي كمك به ديگران خرج مي‌كنند. با جذابيت ذاتي‌شان اصلا در دوست يابي مشكلي ندارند و هيچ كس براي آنها فرد غريبه‌اي به حساب نمي‌آيد. در حالات مختلف شخصيت‌هاي متفاوتي از خود بروز مي‌دهند و براي افرادي كه اطرافشان هستند شناخت اين افراد كمي دشوار به نظر مي‌رسند. آنها شبيه بازيگراني هستند كه در موقعيت‌هاي مختلف رفتارهاي متفاوتي نشان مي‌دهند افرادي خوش شانس هستند اما خيلي وقتها از آينده خود بيمناك و نسبت به آن هراسان هستند. آنها براي موفقيت بايد به يك دوستي و عشق دو جانبه كه ميتواند مكملشان در زندگي باشد دست يابند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:22  توسط NC | 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 15:45  توسط NC | 
 

در گلستاني هنگام خزان

رهگذر بود يكي تازه جوان

صورتش زيبا قامت موزون

چهره‌اش غمزده از سوز درون

ديدگان دوخته بر جنگل و كوه

دلش افسرده ز فرط  اندوه

با چمن درد و دل آغاز نمود

اين چنين لب به سخن باز نمود:

گفت آن دلبر بي مهر و وفا

دوش مي‌گفت به جمع رفقا:

در فلان جشن به دامان چمن

هر كه خواهد كه برقصد با من

از برايم شده گر از دل سنگ

كند آماده گلي سرخ و قشنگ

چه كنم من؟ كه در اين دشت و دمن

گل سرخي نبود واي به من

در همانجا به سر شاخه بيد

بلبلي حرف جوان را بشنيد

ديد بيچاره گرفتار غم است

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت بايد دل او شاد كنم

روحش از قيد غم آزاد كنم

رفت تا باديه‌ها پيمايد

گل سرخي به كف آرد شايد

جستجو كرد فراوان و چه سود

كه گل سرخ در آن فصل نبود

هيچ گل در همه گلزار نديد

جز يكي گلبن گلبرگ سپيد

گفت اي مونس جان يار قشنگ

گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ

هر چه بايست كنم تسليمت

بهترين نغمه كنم تقديمت

گفت اي راحت دل اي بلبل

آنچناني كه تو ميخواهي گل

قيمتش سخت گران خواهد بود

راستش قيمت جان خواهد بود

بلبلك كامده بود آن همه راه

بود از محنت عاشق آگاه

گفت برخيز كه جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل سينه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر اين برگ چكيد

گل سرخي شود اين برگ سپيد

سرخ مانند سقايق گردد

لاله‌گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نيز در اين شام دراز

نغمه‌اي ساز كن از آن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است

اين چنين آب و هوا ناياب است

بلبلك سينه خود كرد سپر

رفت سرمست در آغوش خطر

خار آن گل همه تيز و خونريز

رفت اند دل او خاري تيز

سينه را داد بر آن خار فشار

خون دل كرد بر آن ساخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود آري در آب و گلش

شد سحر بلبل بي برگ و نوا

ديگر از درد نميكرد صدا

جان به لب سينه و دل چاك زده

بال و پر بر خس و خاشاك زده

گل به كف در گ‍‍ِل و خون غلط‌ زنان

سوي ماواي جوان گشت روان

عاشق زار در انديشه يار

بود تا صبح همانجا بيدار

بلبل افتاد به پايش جان داد

گل بدان سوخته حيران داد

هر كه ميديد گمانش گل بود

پاره‌هاي جگر بلبل بود

سوخت بسيار دلش از غم او

ساعتي داشت به جان ماتم او

بوسه‌اش داد و وداعي به نگاه

كرد و برداشت گل افتاد به راه

دلش آشفته بود از بيم و اميد

دفت تا بر در دلدار رسيد

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترك كرد برانداز او را

قد و بالاي جوان را نگريست

گفت افسوس پزت عالي نيست

گرچه دم ميزني از مهر و وفا

جامه‌ات نيست ولي در خور ما

پشت پا بر دل آن غمزده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه‌ها بود به هر لبخندش

كرد پرپر گل و دور افكندش

واي از عاشقي و بخت سياه

آه از دست پري رويان، آه

شعر از : قیصر امین پور

نویسنده : فاطمه  

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:35  توسط NC | 
الهی خلق  شکر نعمت تو کنند و من  شکر بودن تو   که نعمت بودن توست

عارف ربانی شیخ ابوالحسن خرقانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:38  توسط NC | 

يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك پيرزنى بود به نام «ننه قمر» و اين ننه قمر از مال دنيا فقط يك دختر داشت كه اسمش «دلربا» بود و اين دلربا در هفت اقليم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس كه زشت و بدتركيب و بدادا و بى كمالات بود.
يك روز كه اين دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هايش حنا مى گذاشت، آهى كشيد و رو كرد به مادرش و گفت: «اى ننه، مى گويند «بهار عمر باشد تا چهل سال. با اين حساب، توپ سال نو را كه در كنند، دختر يكى يك دانه ات، پايش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش كه من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه شوهر سپرى كنم و من شنيده ام كه يك دستگاهى هست كه به آن مى گويند «كامپيوتر» و در اين كامپيوتر همه جور شوهر وجود دارد. يكى از اين دستگاه ها برايم مى خرى يا اين كه چى؟»
ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا كرد به نصيحت كه: مردى كه توى دستگاه عمل بيايد، شوهر بشو و مرد زندگى نيست. تازه بچه دار هم كه بشوى لابد يا دارا و سارا مى زايى يا از اين آدم آهنى هاى بدتركيب يا چه مى دانم پينوكيو...
وقتى ننه قمر دهانش كف كرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع كرد به تعريف از كامپيوتر و اينترنت و چت و اين كه شوهر كامپيوترى هم مثل شوهر راست راستكى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خيرى دخترش، سينه ريز و النگوهاى طلايش را بفروشد و براى دلربا كامپيوتر مجهز به فكس مودم اكسترنال و كارت اينترنت پرسرعت و هدست و كلى لوازم جانبى ديگر بخرد.
بارى اى برادر بدنديده و اى خواهر نورديده، دستگاه را خريدند و آوردند گذاشتند روى كرسى و زدندش به برق و روشنش كردند. دلربا گفت: «اى مادر، در اين وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و كارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نيمه شب خبرى از شوهر نيست.» به همين خاطر، از همان كله ظهر تا نيمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جديت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپايدر پرداخت.
نيمه شب دلربا دستگاه را تحويل گرفت و وصل شد به اينترنت و يك «آى دى» به نام «دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷» براى خود ثبت كرد و رفت توى يكى از اتاق هاى «يارو مسنجر». به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبيد، متوجه شد كه چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا كه ديد حريف اين همه خواستگار مشتاق و دلداده نيست، همه پيغام ها را خواند و سر آخر از نام يكى از آنها خوشش آمد و با ناكام گذاشتن خيل خواستگاران سمج، با همان يكى گرم صحبت شد. در زير متن مكالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاين توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زيباى شيرين كار، خوبيد؟
دلربا آندرلاين تنها ۴۳۷: سلام. مرسى. يو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سين، جيم، جيم پليز. [سين، جيم، جيم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ يعنى: سن؟ جنسيت؟ جا و مكان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [يعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولايت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسير از بنده نگارنده] يو چى؟
پژمان: من بيست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [يعنى خوشوقتم.[
دلربا: لول. [يعنى حسابى لول و كيفورم]. همان LOL پس همسايه ايم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه تحصيل دارم ويزا مى گيرم كه بروم در جابلقا چون كه هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با كيفيت آينه آنجا هست و من همه كس و كارم (يعنى دخترخاله پسر عمه دايى مامانم) در آنجا زندگى مى كنند.
دلربا: اوكى، درك مى كنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شكلى هستى؟
پژمان: قد ،۱۸۵ وزن ،۸۰ موخرمايى روشن و بلند، پوست سفيد، چشم آبى.
دلربا: من قدم ،۱۷۴ وزن ،۶۰ رنگ چشمم هم يك چيزى بين آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گويى؟
دلربا: وا... يعنى خيلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى نظيرى. راستش نمى دانم چطور شد كه همين الان، يك دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمين است و يك قشنگ نازنين است...
دلربا: اى واى خدا مرا بكشد كه با بيان حقيقتى ناخواسته، تير عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حيران من و تو، زار و گريان من و تو...
پژمان: اى نازنين، بدجورى من خاطرخواه توام آيا حاليت مى باشد؟ تكه تكه كردى دل من را، بيا بيا بيا كه خيلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاكى به سر بريزم با اين عشق پاك و معصوم؟ من مى خواهم ايوان رويا را آب پاشى كنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عكس تو را نقاشى كنم. اما تو را چه جورى بكشم چرا كه وسايل نقاشى ام كم و كسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنين من، بيا تا برويم از اين ولايت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صيغه عقد. يادآورى از بنده نگارنده] بگير و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضايت زوجه و خانواده او و همچنين طى مراحل قانونى. ايضاً يادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگيرم. كاش هم اكنون در كنارم بودى تا... اصلاً ولش كن، الان هر چه بگوييم اين يارو «بنده نگارنده» مى خواهد وسطش پيام اخلاقى بدهد. بيا شماره تلفن مرا بنويس و تماس بگير تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنيم...
ما از اين افسانه نتيجه مى گيريم كه اگر جوانان را نصيحت كنيم، رازشان را به ما نمى گويند!!
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!                         ابوالفضل زرويي

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:51  توسط NC | 
خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت به حق دل تنهاکسش تو در تنهاترین تنهایی اش تنهایش مذار

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:18  توسط NC | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
شبکه اجتماعی پارسی زبان چوق
رضا جونت
قائم "عج"
پوریا
بهنا
از کجا تا کجا باید سفر کرد
شیعه حق
آهنگهای ایرانی جدید و قدیمی
حواشی فوتبال ایران + استقلال
طرفداران امیر قلعه نوعی
آموزشکده پارسیان
هر چی بخوای هست ... یه سری بزن
لینکستان ادبیات و موسیقی
گارد جاویدان
زندگی در تاریکی
اينجا چراغي روشن است
بگو عاشقی تا سلامت کنم
تکدانه زمستانی
برنامه - بازی - علمی و...
کتابخانه موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی
شبکه های تلویزیونی
جک طنز عکس و اس ام اس به روز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آرشیو موضوعی
متنوع و گوناگون
داستان
عکس
نویسندگان
NC
فاطمه
پیوندها
منتظر
بسم الله الرحمن الرحيم
بهترين برنامه‌هاي بروز شده دنيا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


Javascripts